خونه مون خیلی راحته!

مراسم خیلی قشنگ سپری شد. توی راه تا برسیم خونه من همه ی گلای ماشین رو کندم و به ماشینایی که همراهی مون می کردن دونه دونه از پنجره هاشون انداختم. دم آپارتمان هم که رسیدیم دسته گلم رو پرت کردم که یکی از پسرای فامیل گرفت! و به کسی که تصمیم داشتم بندازم نرسید اصلا!

بالا که اومدیم لاله برامون سفره ی شام خیلی قشنگ و مفصل و رمانتیکی حاضر کرده بود.  چراغ ها رو خاموش کردیم و تو نور شمع دلی از عزا درآوردیم.

بعدشم که با کمک وحید موهامو باز کردم و روبان کمرم و لباسام را کندیم! و بعد یه دوش کم کم خستگی ام در رفت.

شب و روز قشنگی بود. توی آتلیه عکس ها و فیلمای جالبی گرفتیم! از اون نوع که من دوست داشتم داشته باشیم و بزنیم به دیوار اتاق خواب اما وحید روش نمی شد از اون عکسا بگیریم!

جمعه پاتختیم بود! اونم خیلی قشنگ سپری شد و البته یه عالمه کادوی به درد بخور و شیک و دوست داشتنی! شبش وحید مراسم داشت. وحیده موند پیشم و تا پنج صبح گپ زدیم باهم که یهو در باز شد و وحید رسید خونه!

شنبه هم رفتیم شنل رو پس دادیم و کلــــــــــی خرید کردیم و رسیدیم خونه ی مامان اینا که شب من باهاشون قرار بود برم خونه ی خاله مهمون و وحید هم باز مراسم داشت! شبش خوب نبود! یعنی مهمونی بی وحید هیچ حالی نداره! ساعت سه ی نصفه شب بود که وحید اومد دنبالم و برگشتیم خونه! آخه باهم عهد کردیم که دور از هم نخوابیم مگر این که تو یه شهر نباشیم. _ حتی اگه قهر باشیم! _ البته این تبصره رو من اضافه می کنم وحید همه اش می گه " ما با هم قهر نمی کنیم! "

یک شنبه وحید می خواست بره ارومیه. تا بیدار شیم و ناهاری بخوریم و دوشی بگیره وقت رفتن رسید.

من که تو خونه تنها بودم هر چی با خودم زور زدم که برم بیرون و واسه پیشی ام کادوی روز مرد بگیرم نشد که نشد! اصلا نمی تونستم بدون این که بهش بگم جایی برم! نمی شد که راستشم بگم. دروغ هم نمی تونستم بگم. خواستم از روزبه بخوام بخره بیاره برام اما باز ترسیدم! انقد آدم فضول بی کار این دور و بر هست که ترسیدم حرف در بیارن! پس دست به کار شدم و یک کیک شکلاتی خیلی خوشمزه به شکل قلب پختم و تزئین کردم و روی یه تیکه کاغذ نوشتم " روزت مبارک آقای من! " و وصل کردم رو کیک و گذاشتمش تو یخچال. بعد چن تیکه کاغذ دیگه با پیام های عاشقانه نوشتم و از ورودی و در دستشویی و رو اپن و در یخچال آدرس دادم تا بره برسه به کیک مورد نظر! و خوابیدم! ساعت پنج بیدار شدم چون نگرانش بودم اس ام اسی زدم و فهمیدم که راه افتاده داره برمی گرده. صبح وقتی اومد بیدار شدم به صداش. اما تکون نخوردم تا همه ی کاغذها رو خودش پیدا کنه! وقتی یه تیکه از کیک خورد و یه دوش گرفت اومد تو اتاق خواب. من هنوز تو خواب بودم مثلا! وقتی بوسم کرد چشامو باز کردم. اما نتونستیم زیاد بخوابیم! بعد یه صبحونه ی خوب رفتیم دیدن بابابزرگ و بابایی و آقای پدرشوهر.

زندگی مشترک شکل خیلی جذابی داره! خوابیدن توی یه تخت دونفره حس عجیبی داره! دیگه اصـــــــــــــلا نمی تونی فکر کنی هنوز بچه ای! وحید خیلی تو بند زندگیه! دیروز بهش گفته بودم این کاسه گنده ی ناز که جعفر آورده جون می ده واسه ی پر کردن پفک توش! صبح که رسید خونه دو بسته پفک خریده بود! دیروز یه لیست طویل نوشته بودم برای خرید. امروز صبح بدون این که لیست رو با خودش برده باشه همه رو خریده بود!

داریم سعی می کنیم پس انداز کنیم! اما هنوز زیاد هم مطمئن نیستیم! فعلنی همه ی پولامون دست منه اما نمی دونیم باهاش ماشین بخریم یا بذاریم بمونه واسه روز مبادایی مثل ماه رمضون! یا محرم و صفر!!! حالا ربطش؟:دی

هنوز لباس شویی مون رو وصل نکردیم و ما که روزی یک بار حموم می کنیم مخصوصا من که روزی چند رنگ لباس می پوشم در حال نگران شدنم:دی

* من شوهرم را عاشقم! نگاه کردن به خوابیدن هایش را.... بوسیدن هایش را.... وقتی دارم تلوزیون می بینم یهو رویم شیرجه زدن هایش را.... به فکرم بودن هایش را.... اینقدر انعطاف پذیر بودن هایش را..... انقدر انتقادپذیر بودن هایش را.... این قدر روز به روز کم عیب تر شدن هایش را..... انقدر عاشقانه بودن هایش را..... انقدر ناز کشیدن هایش را دوست دارم! انقدر که توی تالار یکی گفته باشد " چه نازی از عروس می کشه! مردم چه شانسی دارن! " انقدر که تا دو روز بعد من و مامانم از آدمای متفاوت تلفن داشته باشیم که " برای داماد اسپند دود کنید! " انقدر که دختر همسایه به نادی بگه " من هجرانو خیلی دوست داشتم اما دومادتونو بیشتر دوس دارم! " انقدر که من لحظه به لحظه بیشتر و بیشتر حس کنم مرد بی نظیری را در آغوش دارم!

* من خانه و زندگی مان را دوست دارم! جارو کردنش را... گردگیری اش را.... آشپزی را.... تغییر دکور را.... همه چیزش را!

خوشحال و راضی ام. خیلی!

/ 8 نظر / 7 بازدید
نازنین

هجرانم! خوشحالم همه چیز خوب بوده. بیتابم کردی با این پستت. بیتاب تر از همیشه! در کنار وحیدت شاد باش تا همیشه عزیزم.

خانوم زيگزاگ

چقد خوشحالم که خوشحالی... آدم وسوسه می‌شه ازدواج کنه با اینجور تعریفا!!! [نیشخند]

eXo†iC

به به ! منم خوبم ! مرسی!! خواهش میکنم! اصن قابلی نداش! دوربینت رف پیش عینکم!!

وصال

خوش به حالت که اینقدر خوشبختی قدر شوهر وزندگیت رو بدون امیدوارم سالهای سال در کنار هم خوش وخرم زندگی کنید خیلی اتفاقی به وبلاگت سر زدم و خیلی خیلی زیاد خوشحال شدم که زن خوشبختی وجود داره که اینقدر از زندگی و همسرش راضیه من که اصلا نمیدونم خوشبختی چیه وچه شکلیه

مامان امیرپارسا

چقدر این پستت قشنگ بود نصفه شبی بسی لذت بردم امیدوارم همیشه تو زندگیت همین حس رو به همسرت داشته باشی بیشتر از پیش عاشقت شدم امیدوارم بتونیم دوستای خوبی باشیم