مامان و بابا فردا شب رهسپار دیار غربتن!
دیار غربتی که توش غریبی نمی کنن. که نزدیکی دارن عزیزی اون جا دارن که همه ی جاهای خالی رو پر می کنه و جایی برای غریبی و دلتنگی نمی مونه. عزیزی که عزیز دل همه ی ماست. چه قدر برای این عزیز خوشحالم. چه قدر غرق لذت و مستی م از احساسی که حالا داره. می دونم چه قدر تا فردا براش دیر می گذره! می دونم چه قدر خوبه. دلم می خواد همیشه خوب و خوشحال باشه. همیشه. آخه اون یه فرشته ست که ارزش همه ی خوبی ها و خوشبختی ها رو داره.

اما دلم می خواست جای مامان و بابا بودم و می تونستم محککککککککمممممممممممممم لپای نیما و رمانم رو ببوسم و تا دلم بخواد بغلشون کنم! دلم می خواست جای اونا بودم و هر شب دراز می کشیدم کنار اولدوز و تا خود صبح از نگفته ها و ناگفتنی ها حرف می زدیم! دلم می خواد جای مامان بودم تا دست کم دو ماه درست و خوب زندگی می کردم!‌ جای مامان بودم تا دیگه همون جا می موندم و از زندگی لذت می بردم! اما نیستم!‌ دست کم هنوز نیستم!

از پاستیل نوشابه ی کوچیکم بگم! دو تا دندون داره حالا و حسابی شلوغ شده. اما بودنش برامون تجسمه عشقه و از هیچ کاریش ناراحت نمی شیم.

شوشویی کنارمه. همیشه. هر لحظه. چه قدر غرق لذتم!‌ امیدوارم پیرمرد بالانشین مور مور نشه و از دماغمون نیاره!

خلاصه اوضاع بر وفقه مراد و ما سر کوک!

خدایا شکرت که پاییز بار و بندیلش رو بسته

/ 3 نظر / 4 بازدید
یه غریبه یه رهگذر

آرزو می کنم همه به آرزئهاشون برسنو کانون گرمت همیشه گرم تر... اگه دوست داشتی وبلاگ منو هم لینک کن: http://www.pars81.persianblog.ir/ در ضمن اگه حالشو داشتی یه کامنت برام بذار تا یادم باشه لینکت کنم.

رها

جاشون خالی نباشه.... امیدوارم که اگه صلاحتون باشه شما هم زودی کارتون درست شه و برید...

زری ناز

درووود امیدوارم همیشه کوک باشی بدروود