من نمی تونم بگم چه حسیه. واقعا نمی تونم بگم. وقتی با چشمات می بینی قلب کوچیکی داره تو شیکمت مثه قلب گنجشک تند تند می زنه و یه هیکل دو بند انگشتی که یه سر خیلی گنده داره که روی قفسه ی سینه اش خم شده! یهو فکر می کنی یعنی من هم؟! همیشه مامان شدن مال کسای دیگه ی قصه ام بود! همیشه یکی دیگه مامان می شد و من بچه اش رو دوست می داشتم! یعنی من هم وجودی توی بطن می پرورم حالا؟ یعنی اون صدام رو می شنوه؟ یعنی می فهمه وقتی شبا براش لالایی می خونم؟ یعنی می فهمه باباش چه قده دوستش داره؟  خــــــداااااا.......! من هیچی از کارای تو سر در نمیارم. اما بازم فقط اینو دارم بگم که نمی تونم بگم چه حسیه..... چه قدر بزرگ.... چه قدر مقدس......!

بالاخره دیدیمش!‌ دیدار اول شیرین بود..... شوشو چسبیده بود به مونیتور! من هم که توی ناباوری گردنم رو یه متر کج کرده بودم که شاید من هم چیزی ببینم! حس می کردم دارم قیافه اش رو هم می بینم! خوشحال بودم.... آروم تر شدم..... قلبش سالم بود. خودش هم. و حتی کمی بزرگتر از اندازه ایه که باید می بود! یه کمی از ترسم کم تر شد. وحید اما خیلی احساساتی بود. گریه کرد شوشوی پر از محبت من! چه قدر دوست دارم که بچه ام بابایی با این همه احساس داره. یعنی احساس هم یه چیزه ارثیه؟ کاش که باشه!

سی دی اش رو گرفتیم. روزی چند بار می بینیمش! یه قلب یه سر و یه اسکلت!

وحید تازه باورش شده که واقعا یه باباس!

من غرق احساسم!

/ 6 نظر / 4 بازدید
من مریمم

الهی! نازی! چه خوب! مامان خانوم مبارک باشه! ایشالا یه قتد عسل تپل مپل به دنیا بیاری! [ماچ]

فریدا

اسکلت؟! سی دیشو میام میبینم! بالاخره ترشی خوردی؟؟؟؟؟

باران

منم اون نقاشی سیاه سپید اون که حتی خواب رنگی هم ندید! رو تنش رسم بهارو کشیدن اما رنگین کمونش رو دزدیدن!!

باران

لحظه ی اولین دیدار تا همیشه یادگارت.. عزیزم.. خداروشکر که سالمه.. جانم.. چقدر خوب که تو مامان بودن رو تجربه می کنی.. و وحید هم بابا شدن رو.. مبارک مبارک... شاد زی.. تا دوباره ها..

(هانا)

من اتفاقی اومدم این طرفا..این متنُ خوندم ذوق مرگ شدم! همیشه تولد یه نوزاد پر از حسای قشنگ و تموم نشدنیه.ایشالا به سلامتی..[گل]