دیرزو سر ظهر وحید تو نمایشگاه بین المللی اجرا داشت. با عمو پورنگ و بابک نهرین و ...! من نرفتم. یعنی عمو جعفر فرمودن برنامه ی خوبی نیست!‌ مناسب نیست نیا! و بعدا هم اظهار ندامت فرمودند! اما....! بعد از اجرا یک راست رفتن کلیبر. تموم روز تو خونه تنها بودم و مشغول ماهی ها. انقدر حرصم دادن که به وحید زنگ زده بودم و گفتم دلم می خواد همین شکلی آکواریوم رو پرت کنم از پنجره پایین! ماهی ها دو تایی هر کدوم از یک طرف لوله ی اکسیژن می گرفتن و می نداختنش رو سطح آب! و بعد از بی اکسیژنی له له می زدن! هر چی درستش می کردم دوباره همین کار رو می کردن! و با لوله ی شناور رو سطح آب بازی می کردن! سنگای ته آکواریوم رو هم جابجا می کردن. خلوصه اعصابم رو به هم زده بودن. شب زود خوابیدم و صبح با صدای زنگ تلفن بیدار شدم. یه حس و حال عجیبی دارم. درست نمی دونم رو کدوم قطب سوارم! هنوز خبری از نی نی نیست! اما وحید از دیروز خودش رو بابا می دونه! یعنی می گه اگه چیزی نشده بود هم حالا شده! و یا وقتی خیلی اعتراض می کنم می گه اگه این بارم نشده به زودی می شه به هر حال! فعلا هیچ حسی ندارم اما منطقا باید حق با وحید باشه. جوانب احتیاط رو رعایت می کنم فعلا!

الان خونه ی بابام. وحید رسیده از کلیبر شام خوردیم و رفته ماشین بزرگ تر بیاره تا بخاری رو با خودمون ببریم آخه من به شکل افراطی ای سردم می شه همه اش! اتفاق تازه یا حرف تازه ای نداشتم! فقط چون به اولدوز نازم گفتم می نویسم اومدم یه چند سطری نوشته باشم. بازهم میام با حرفای تازه!

راستی می دونی حرفایی که این جا می نویسم به هیچ کسی نمی گم؟! شاید چون نوشتن از گفتن راحت تره. اما نه. مخاطب مهمه!

می دونی!

/ 2 نظر / 4 بازدید
باران

سلام.. دو شب پیش اتفاقی وبلاگت رو دیدم و خوندم.. اوایل مطلبت رو که دیدم واسم آشنا بود.. خوندم.. پستای قبلیت رو هم خودنم.. زندگی من و تو شبیه هم بود.. اما تو چیزهایی که تو واقعیت داری و من رویای داشتن شون رو داشتم.. حتی ماهی های گوشت خوار.. نمی دونم چرا دلم می خواست برات بنویسم.. به عنوان یه دوست غریبه تو هم گوش کن و بخون.. دیشب و پریشب بی اغراق بهت می گم تا صبح گریه کردم.. همین الانم که دارم می نویسم چشمام پر از اشکه.. تو خوشبختی خیلی خوشبخت.. امیدوارم همیشه گی باشه این خوشبختی.. تمام حرفات من و یاد خودم و کسی که قرار بود شریک زندگی من باشه می اندازه.. حتی شیوه صحبت کردنت با شوشو یا همین اسما همه ی اینها شبیه وقتی بود که من و اون با هم بودیم و می خواستیم مثل تو و وحید با هم باشیم.. اما روزگار ما رو از هم جدا کرد.. تمام رویای روزها و خواب شب هامون اون زندگی ای بود که تو تصویرش کردی اما بهش نرسیدیم.. خیلی خوشحال شدم وقتی خوندم تو اون اندازه که من می خواستم خوشبخت باشم خوشبختی.. یکمی هم بهت حسودیم شد.. اشک هام اجازه نوشتن بیشتر نمی دن.. باشه یه موقع دیگه شاید بهت سر زدم.. واست بهترین هارو آرزو دارم.. بدرووود

زردآلو

اگه مامان بشی به نی نی ت یه روز آدرس اینجا رو نمیدی؟ حتمن میدی واییی چه کیفی داره اون روزی که نی نی ت بزرگ میشه و میآد اینجا رو میخونه