نادی امروز بلیطش رو رزرو کرد. یهو یاد روزایی افتادم که واسه منم بلیط رزرو کرده بودن! من مدام فکر می کردم اون روزها! به این که بی وحید چه طور می خوام زندگی کنم! به این که با چه قدرتی باید غربت رو تحمل کنم! به یه کشور غریب با زبون تازه و آدمای تازه فکر می کردم! به تنها چمدانی که می تونستم با خودم ببرم اما هیچیم توش جا نمی شد! چه قدر دقم می اومد اون روزا.

نمی دونم چرا چند روزه خیلی هوس کتاب کرده ام. دلم می خواد کتاب تازه ای برای خوندن داشته بودم!!!

امروز از صبح خونه تکونی داشتیم! و آقای شوهر که با دندون شکسته اش مشغول بود تا حوالی عصر، وقتی رسید تا با پدر گیلاسی به هم بزنن، رفتیم بیرون! چشم روشنی یه نی نی تازه به دنیا اومده به اسم " الیار " با دستان و پاهای یه ذره!

ما این روزها مدام خرید می کنیم. به دو دلیل! اول این که آقای شوهر با اون شکم تپلش، در جهت هم رنگ سازی، منم چاق کرده! چیزی حدود پنج کیلو! بعد هم این که با تیپ بیش از حد اسپرتم نمی شه خانم شد! و این خیلی با مزه اس! وقتی واسه بار اول مانتو زنونه می پوشم نمی شه که خودم و آقای شوهر از خنده روده بر نشیم! یا وقتی پالتوی زنونه می پوشم! عجب روزگاری....

صبح باید زود بیدار شیم. قراره بریم یه جایی دیدن یکی از دوستان. و البته باز قبلش یه خرید کوچولو! وحید رفت بخوابه. من خواب ندارم باز

/ 3 نظر / 3 بازدید
نارنجی

خب بالام جان من اولاز همه نفهمیدم نادی کیه که بلیط خرید؟[نیشخند]

خانوم زیگزاگ

نمیدونی چقد خوشالم که بلخره طلسم رو شکستی و داری اینجوری نوشتن رو هم تجربه میکنی هجران... [ماچ]

خانوم زیگزاگ

راستي عزيزم فك كنم يو آر اله سورملينا رو تو قسمت لينكات اشتباه وارد كردي [ماچ]