ما هر روز یه مشکل داریم اینجا:دی! بعد از لباس شویی امروز یخچال خراب شده! و بدین ترتیب جای خالی مادر بیشتر می خورد توی فرق سر انسان! ما ؟ خوبیم. هنوز اولین ها.... چی؟ خیلی نوشته ام؟ اما هنوز جاریست! دیشب اولین کنسرت رو رفتیم باهم. و بعدش که شب باز وحید خونه ی ما بود، برای اولین بار تونستیم تموم شب رو تو بغل هم بخوابیم! آخه نمی شد. نمی تونستیم! تا یکی مون تکون می خورد اون دیگه بیدار می شد. هنوز به این قدر نزدیک و چسبیده خوابیدن عادت نکرده بودیم. مخصوصا من که با صدای نفس وحید هم بیدار می موندم. اما دیشب طلسم رو شکستیم و لذتی بزرگ بردیم. من امروز یه حس دیگه دارم. نمی دونم از چیه دقیقا. غرق آرامشم. غرق لذت.... غرق اطمینان....

/ 1 نظر / 5 بازدید
خانوم زیگزاگ

امیدوارم تا آخره عمر این لحظه های نب و لذت بخش همراهتون باشه [ماچ]