نمی تونم بگم چه حسی بهم دست می ده وقتی نصف شب تو خوابم حس می کنم همچی زل زدی بهم که نگات رو صورتم سنگینی می کنه! و چشم باز می کنم و می بینم یه جفت چشم نگرون که اگه می تونست گریه می کرد خیره شده بهم! نمی تونم تعریفش کنم این حس رو! فقط می تونم سفت بغلت کنم و بهت اطمینان بدم که من کنارتم و عاشقت. همیشه هم خواهم موند! و چیزی که دیده ای خوابی بیش نبوده! و بعد صدای نفس هات که تو بغلم کم کم آروم و منظم می شه دلم نمیاد بپرسم دقیقا چه خوابی دیدی که مبادا خواب از سرت بپره! نمی تونم بگم چه دنیایی برام ساختی! چه رویایی.... چه خواب شیرینی..... چه آرزوهایی...... چه زندگی شیرینی! دوستت دارم شوشوی من.

آقای شوهر خواب دیده بود من از دستش افتادم و سقوط کردم توی یه آسانسور با سرعت زیاد! و وحشت زده بیدار شده بود. الهی من فدات بشم نانازم!

خونه ی بابا افطار دعوت بودیم امشب! افطار رو خوردیم و ظرف ها رو شستیم الان هم وحید داره با بابا تخته نرد بازی می کنه. فردا و پس فردا هم مهمونیم فعلا! در گیر جریانات سند آپارتمانمونیم و نیاز جدی به یه سی و پنج میلیون نا قابل داریم!

بازم میام! می خوام برم چای با زولبیا و بامیه و باقلوا بخورم!

/ 2 نظر / 3 بازدید
مروارید

کامت همیشه به شیرینی زولبیا و باقلوا باشه [گل]

ulduz

kuftet beshe!!