من اومدم!!!

یک بلایی سر کامپیوتر خودمون و کامپیوتر خونه ی بابا آورده بودم که نه تنها هیچ بنی بشری بلکه حتی هیچ مهندس کامپیوتری حتی هیچ فوق دکترای کامپیوتری لنگه اش رو بلد نبود بیاره!‌ البته در این مسیر با آقای داداشی شریک بودیم!‌ برای همین هم هیچ کدوممون صدامون در نمی اومد!‌ کامپیوترها رو تخلیه اف. دیسک و پارتیشن بندی و ویندوز زنون نموده ام:دی

دیشب مهمون داشتیم شام. نادی اینا و نی نی و امیر. وحید تو بالکن بال مرغ کباب کرد آخه من بدجوری هوس کرده بودم. البته وقتی بابا و وحید تخته بازی کردن من پیشنهاد دادم از بال مرغ بازی کنن . حتما هر کدوم که باخت بخره!‌ که از شانس من بابا باخت این بار! اما وحید زود خرید خودش:دی خیلی خوش گذشت. گویــــــــــــــــــا نی نی اینا نی نی دارن:دی البته فقط گویاست!‌ اونم درگیر ساعت زیستی و منتظر! هیچی معلوم نیست! صبح شوشو بلند شده بود چای رو حاضر کرده بود، رفت نون و سرشیر و عسل خرید و اومد بیدارمون کرد. البته که شب هم ساعت ۴ خوابیده بودیم!

از ساعت زیستی هم هنوز خبری نیست! این رفیق ما جیران نوشته بود " کار کردن ساعت زیستی بدن یک درد دارد و کار نکردنش هزار و یک درد!‌ " واقعــــــا!

کتاب آروزهای بر باد رفته هم تمام شد! چون با اسم بلاگ شوشو یکی بود خیلی مشتاق بودم بخونمش!‌و البته چون نویسنده اش دو بالزاک بود!‌ اما خوشمان نیامد! حالا کتاب ١٩٨۴ را دوباره می خوانیم!‌ خونه مون خیلی از لحاظ کتاب خونی برام مفید شده!‌ حتی نمی تونم بشمرم از وقتی این جام چند جلد تموم کرده ام!‌ اونم کتاب های نسبتا خوب. شوشوی خواهر شوهرم هم یه کتاب از پائولوکولیو بهم داده. دادم نادی بخونه. بعدشم اون تو صفه! و البته کتاب " آن چه زنان باید در مورد مردان بدانند " به آرومی مدت هاست که یارمه!

شوشو هنوز هم برام دو شاخه رز تزئین شده می خره! و این خیلی حس قشنگی برام داره!

از شلوغی خونه خسته شدم. می خوام روی کابینت هام روی میزهای مبل هام و همه جا رو آروم تر کنم یه کم! احتیاج به آرامش دارم همه چی تو خونه می ره تو چشمم!

جمعه عروسی دعوتیم. من و دو تا خواهر شوهرها. شنبه هم با وحید یه تولد دعوت بودیم که من مرگم میومد برم!‌ همون من که عاشق برنامه های خانم آقایی هستم که وحید کنارم باشه! اما این یکی رو به چند دلیل دوست نداشتم برم! تازه خانم مادر شوهر هم قبل از این که بره مشهد بهم سفارش کرده بود که من مانع دل نازکی های وحید بشم و اجازه ندم بریم اون جا! خلوصه تولد بهم خورد فعلا:دی به دلیل ابتلای صاحب خانه به آنفولانزای خوکی!

 

/ 1 نظر / 5 بازدید
باران

سلام.. می دونی ساعت فیزیکی بدن زیاد مورد اعتماد نیست.. من 5 ماه معطلش بودم! این بیشترین زمانش بود! چه فراغتی است زیبایی تو و چه غنیمتی است گیسوان تو در باد و چه سعادتی است در امتداد نگاه تو نگریستن ...