دیشب آقای شوهر تخته نرد رو به بابایی باخت!‌ مثل همیشه! سر فالوده بازی کرده بودن برای همون شب! باهم رفتیم ولیعصر و فالوده بستنی خیلی خوش مزه از کافی مثبت خریدیم. خیلی جاتون خالی بود. شب قشنگی بود.

صبح زود وحید رفت سر کار. و از بیمه هم دویست تومن هدیه ی ازدواج دادن بهش امروز!من ساعن ده بیدار شدم:دی با نادی موهامون رو رنگ کردیم و خونه رو جارو مارو کردیم و ناهار گذاشتیم تا همه بیان خونه. بعد از ناهار وحید سریع رفت خونه مون تا هم به ماهی ها غذا بده هم یه دوش بگیره و هم  ارگ و قارمونش رو برداره و بره در خونه میثم! شب باز برنامه دارن.

یه کم بعد بهش زنگ زدم که چی شد؟ کجایی چه کردی و....؟! گفت تو جاده ایم داریم می ریم!‌ پرسیدم پس چرا تنهایی گفت هوس کردم با ماشین خودم برم!‌ و یه عالمه حف مشکوک دیگه! بعدش گفت پاشو درو باز کن!

واستاده بود جلو در:دی یه کم نشست و یه چایی خورد و حرکت کرد! و من هنوز هم این جام! شاید با نادی صبح بریم بازار. شایدم شب بریم خونه خودمون. تا چه پیش آید!

/ 1 نظر / 5 بازدید
باران

سلام هجران عزیز.. ممنون به خاطر حرفات.. نمی دونم.. امیدوارم خوشبختیت همیشگی باش.. من نوشته هات رو همیشه از این به بد میخونم.. شاد باشی.. نی نی هم میاد ! به زودی! وای وای مامان می شی.. همه چی سخت می شه و پر جنب و جوش.. تا دوباره ها..