مثل یک شب بهاری می ماند که هوای پیاده روی می کنی. می زنی بیرون توی نصف شب تاریک و ساکت..... سکوت مستت می کند.... نسیم می خزد آرام زیر پوستت و ته موهایت خنک می شود! انقدر لذت می بری که انگار دنیا در دست توست!

زندگی مان را می گویم!‌ درست همان شکلی ست. خوب می گذرد.... نرم و لذت بخش.

سرما خورده بودیم. یعنی من خورده بودم! خونه ی پدری وحید که بودیم، وحید عضو غیر محترمی از گوسفند رو که هر دومون خـــــــــــیلی دوست داریم تمیز می کرد و من بردم تکه های اضافی و آت آشغالش رو بدم به گربه ها! و از اون جایی که حس ضعیف دوستی م گل کرد و دیدم که یکی از گربه ها لقمه ی اون یکی رو از دهنش در آورد و خورد، کلی باهاشون کلنجار رفتم تا بتونم به اون ضعیف تره غذا بدم! و همون جا بود که سردم شد! یهو لرزیدم اومدم تو گلوم درد می کرد! و چشمتون روز بد نبینه که تا شب به چه حالی افتادم! شب خونه ی ما بودیم. اون عضو غیر محترم بدنام رو وحید با شیر و کره سرخ کرد و همراه اشنوتکای بابا خوردیم! شب خیلی قشنگی بود. اما وقت خواب من رو به موت بودم! وحید هم حسابی مست بود. گاهی نازم رو می کشید فکر می کرد دارم خودم رو لوس می کنم! گاهی توی مستی می گفت بریم دکتر؟ و هر چی بهش می گفتم بهم نزدیک نشو هم گوش نمی داد! تا خودشم مبتلا شد! و تازه فهمید که شب چی کشیده ام! نزدیک ظهر فرداش رفتیم به طبابت آقای شوهر نفری یک دانه پنی سیلین و یک دانه ی دیگر مسکن تزریق نمودیم و با ورقی آنتی هیستامین برگشتیم! و سه روز متوالی با درد شدید مفاصل و غیره مواجه بودیم!!! البته هنوز هم آب مماغ محترم خشک نشده!

ایام فاطمیه هم خوب بود! یعنی از صدقه سری ام ابیها آقای شوهر پنجشنبه و جمعه رو بی کار بود و کنارم!‌ مهمون رفتیم و باغ رفتیم و بسی گشتیم!

باقی هم این که کابینت آشپزخونه تموم شد به سلامتی! کمد دیواری رو داشتن هنوز کار می کردن امروز که ما دیرمون شد و برگشتیم. فردا باید بریم سری بزنیم باز.

کابینتمون این رنگیه:  OraNGe یعنی همون پرتقالی پر! رنگ محبوبم..... رنگ اسمارتیزهای من! رنگ تو..... رنگ عشقم! شاید عکس آشپزخونه رو گذاشتم بعدا! خونه مونو دوس دارم حالا دیگه!

فردا شام مهمون داریم. وحید هم هست خوشبختانه این پنجشنبه و جمعه!

این روزای آخر نامزدی خیلی کند می گذرن!

/ 0 نظر / 12 بازدید