باهم رفتیم یه پیک نیک دو روزه!

تجربه ی جالبی بود! این اولین بار بود که برای خودمون یه خانواده ی دو نفری جدا بودیم با یه چادر مخصوص و با ناهار و شام مخصوص! بلد نبودیم چادر رو درست بزنیم. پرویز دوست وحید کمک کرد. وقت ناهار بلد نبودیم کباب رو درست بزنیم رو سیخ! یعنی هم پیازش رو درشت درشت رنده کرده بودیم، هم آبش رو نگرفته بودیم، هم درست ورزش نداده بودیم هر کاری می کردیم می ریخت زمین! پرویز کمک کرد! بعد ناهار وحید بلد نبود بیرون ظرف بشوره منم که همیشه مامانم شسته بود!‌ پرویز کمکمون کرد! سر شام هم قضیه مثه همین بود! اما خوب بلد بودیم شیشه ی " براندز " رو خالی کنیم و بزنیم و بخونیم و برقصیم! حتی توی تاریکی مطلق زیر یه ذره نور ماه و زیر بارون!

چند وقتی بود که دلم می خواست یه شب تو چادر سر کنیم!‌ اما این شب دقیقا مثه اونی که تو فکر من بود نشد! یعنی رو تشک بادی کنار چادر پرویز نمی شد حتی نفس بی صدا کشید!!!!

شب تقریبا نخوابیدیم. شب قبلش هم من نخوابیده بودم! قرار بود پنج صبح حرکت کنیم! ساعت دو و نیم خوابیده بودیم. ساعت دقیقا پنج بود که من یه خواب وحشتناک می دیدم یهو پریدم رو وحید و بغلش کردم و گریه کردم! فک کنم وحید وحشت زده شده بود اما سعی می کرد آرومم کنه! دستام رو می کشیدم به چشاش تا مطمئن شم خواب بود! خیلی وحشتناک بود. دیده بودم وحید اسید ریخته رو چشاش!‌ عمدا! سر یه حرف مسخره ی یه غریبه!‌ از تصور دوباره ی قیافه اش با چشمایی که از حدقه خالی بود و وحشتزده بود، دیونه می شدم! من هی می خواستم بریم دکتر اما دور و بریا یکی دعواش می کرد یکی می گفت دیگه نمی شه کاری کرد. منم عصبی بودم و داد می زدم به شما چه؟ می خواستم زود بریم دکتر! و به اون غریبه ی مزاحم هم گفته بودم اگه اتفاقی بیافته که جبران نشه تیکه تیکه گوشت تنت رو می جوم!!!! بعد خواب هم دیگه نتونستم بخوابم. ساعت هشت بود که حرکت کردیم. شب بعدش هم که بی خوابی تو پیک نیک! صبح هم زود بیدار شدیم. اما سفر قشنگی بود. خیـــــــــــــــــلی خوش گذشت. فقط برنز شدیم:دی

مبل هامون اومد! هنوز پرده مونده بــــــــــاز...........! داریم لحاف تشک می دوزیم. صبح باید زود بیدار شم بریم خرید.

نمی تونم بیشتر بنویسم

/ 0 نظر / 3 بازدید