امروز صبح مامان و بابا برگشتن. دیشب وحید پیش ما بود. دیشب توی زندگیم یه نقطه ی تازه بود. شبی که هرگز فراموشش نمی کنم. حس خیلی قشنگی داشتم. توی دلم یه چیزی می جوشید انگار! به وحید گفتم حس قشنگی دارم. گفت من هم! گفتم حس می کنم هجران توام! حس می کنم تو یه تیکه از منی. گفت این یعنی هیچ وقت از هم جدا نمی شیم. هنوزم تو عمق وجودم آتشی می سوزه. دوسش دارم! یادگار وحیده تو اون نقطه ی عمیق عمیق.

صب وحید بیدارم کرد. صبحونه درست کردم خوردیم و یه عالـــــــــــــــــــمه با مامان نادی حرف زدیم. اون از تهران و کارایی که کرده بودن، ما از اینجا و کارایی که در نبودش کرده بودیم و خریدهایی که کرده بودیم! بعد با هم رفتیم آپارتمانمون رو دیدیم. خیلی عجیبه وقتی برای اولین بار حس می کنی یه چیزی واقعا مال توئه! اونم یه چیزی که نه واسه به دست آوردنش زحمت کشیدی، نه می دونی از کجا اومده اصلا! مگه می شه؟ اما می شه! و داغی زندگی مشترک همینه!‌ یهو همه چیزای یکی از خوب تا بد همون قد مال تو می شه که مال اونه و برعکس! این پر از هیجان و عشقم می کنه. خیلی.......!

تو راه که برمی گشتیم خونه تمرین رانندگی کردم و وحید که کوپ کرده بود که چه ریختی این گواهی رانندگی رو گرفته ام که دیگه فرق بین ترمز و فرمان رو هم نمی دونم! :دی یادم می افته خو کم کم!

امشب شام مهمونیم. یه جا که دوس دارم! قبلشم می خوایم بریم خرید.

باید بیام از ماجراهای خریدامون بنویسم که کلی می خندیم هی!

این بود انشای روز من!!!

/ 1 نظر / 3 بازدید