اول یک نوشته ی کوتاه برای خانم الناز که نمی دانم دوست هستی یا آشنا یا....؟!

شما اشتباه نمی کنی عزیزم که نوشته هایمان را می خوانی و از کاه کوه می سازی و تحویل آقای برادر شوهر بسیار عزیزم می دهی. من اشتباه می کردم که این قدر سیر زندگیم را این جا می نوشتم. حالا از این پس اگر دوست داری نوشته های عاشقانه ی زن و شوهری رو که هیچ ارتباطی با شما ندارند و دوست هم ندارند داشته باشند را بخوانی قدمت روی چشممان در غیر این صورت هیچ حرفی از زندگیمان این جا پیدا نخواهی کرد که یک کلاغ چهل کلاغ کنی! راه دیگری پیدا کن لطفا!

 

این ها را ننوشتم که بگویید آرام باشید... عصبانی نشوید .... از این چیزها پیش می آید!‌ این نوشته هایم مخاطب خاص داشت و باید زده می شد همین.

 

حالا نوشته هایم برای شوهر عزیز دردانه ام:

بوی تو خورده است به سرم، می دانی که.... هوایی شده ام. تمامش تقصیر صحبت های دیروز بود که مرا این گونه برآشفته. باز همان زخم سر باز کرده و با تمام وجود، نیازش را طلب می کند.

دل است دیگر، عقل که ندارد. منطق هم سرش نمی شود. آدم را دربه در می کند. آدم را ظرف یک هفته از پا در می آورد.  دیشب را تا صبح فکر کردم چطور می توانم بی تو تحمل کنم.

دل است دیگر و قانون زندگی، تو را به اوج می برد و بعد با مغز به زمین می کوبد.

 

خسته ات کرده ام دیگر از بس درباره ی این زخم صحبت کرده ام. نالیده ام... غر زده ام.... بد رفتاری کرده ام.... اما وقتی قرار باشد 24 ساعت روزت را تنها بچه شیر بدهی و بخوابانی و بگردانی و یا بی دلیل آنلاین شوی و یا به یک جفت چشم فکر کنی، خوب باید هم همین شود.

بگذار اعتراف کنم که من دیگر دوستت ندارم! یک زمانی داشتم اما نه دیگر.

آنقدر چیزهای قشنگتری در تو  و خودم و رابطه مان در این مدت یافته ام که نمی خواهم با ناتوانی دوست داشتن عوضشان کنم. دوست داشتن پاسخگوی احساسات من نیست. دوست داشتن مرا در بند می کند در حالی که من می خواهم آزادانه بخواهمت.... خودت هم خوب می دانی چه احساسی ست آنکه درباره اش سخن می رانم. همان احساسی ست که مرا وا می دارد در آغوشت بخواهم صدای قلبت را بشنوم.... همان که هر جا اسم تو را می بینم، درونم را آتش می زند.

من آتشفشانی ام که تنها بوسه ها و  نوازش های تو مرا خاموش می کند.... (اگر شعله ورتر نسازد...).

یک وقت هایی آدم چه قدر احساس بیچارگی و ناتوانی می کند. می ماند که چه کار می تواند بکند. اصلا کاری هست که بتواند انجام دهد. وقتی چشم هایت را می بینم که از گریه سرخ شده و پف کرده تمام وجود من هم با تو می لرزد. وجودم تیر میکشد. فریاد می زند تو را !

من عادت ندارم آن چشم ها را قرمز و ملتهب ببینم. دلم تاب نمی آورد. داغون می شود زیر این همه فشار. کاش می شد اشک هامان را قسمت کنیم.

 

زودرنج شده ام.... زودرنج شده ای.... زود رنج شده ایم.... چاره ای نیست اما من و تو بدتر از این‌ها را پشت سر گذاشته‌ایم. این‌ها که چیزی نیست.با شیرینی یک بوسه همه‌اش فراموش می‌شود. دیشب تا صبح خوابت را دیدم. خواب‌های سفید. از آن‌ها که دوست داری بلند نشوی و تا همیشه بخوابی. از آن‌ها که هیچ گاه تمامی ندارد. ‌از آن‌ها که بوسه و نوازش دارد. از آن ها که مرا غرق در بوسه می کنی و آرام در گوشم....صدایم می کنی....

و طنین صدایت می‌پیچد در تک تک سلول‌های این بدن نحیف....

 

.....

این من‌ بی تو، این روزها دلتنگ است. دلتنگ‌تر از همیشه. بی‌صبرتر از همیشه.

به خیالش می‌نشیند و عکس هایت را نگاه می‌کند بلکه این دل صاحب مرده آرام بگیرد.... بدتر می‌شود. می‌رود آهنگ‌هایت را گوش دهد، می‌بیند این هم نمکی‌ست بر تمام زخم‌های قبلی و عطش بی‌صبری و دوری را تازه تر می‌کند. نمی‌فهمم این دل کی و کجا طاقت این همه صبر را پیدا کرده که صاحبش بی‌خبر مانده است؟ منطق آمیخته در عشق چگونه سر از قلب‌هامان در آورده که این‌گونه بیتاب شده ایم برای تسلیم روح و جسممان به آن دیگری؟ و خواب‌های معاشقه شبانه‌ و بالش‌های خیس صبحگاه و هزاران سوال دیگر که در ذهن من می‌چرخد و می‌گردد و.....

پس کی قرار است وقتش برسد؟

  

و این دوری بی حد و حساب مرا به این فکر وا داشته که نکند حرفی بزنم؛ حتی یک کلمه، که تو را برنجاند. که ناراحتت کند. که من هیچ وقت منظور بدی نداشته‌ام از تعریف خواب‌هایم، از شوخی‌هایم با تو. که تنها خواستم بخندی و صدای خنده ‌هایت از ورای این سیم‌های بی انتهای تلفن برسد به من با هزاران هزار کیلومتر فاصله....

 

دیروز آیهانمان صد روزه شد و تو نبودی که با هم کیک بخریم و بخوریم و بهانه ای کنیم برای ساختن خاطراتی شیرین. حالا شهریور ماه هم دیگر به آخر خط رسیده است و ما همچنان روزها و ماه‌ها را فاصله وار طی می‌کنیم. چه قدر حسرت امروز را خوردم....

 

اما امروز هم مثل تمام روزهایی که گذشت، می‌گذرد.

عجب چیز بدی ست این منطقی که بی اراده با عشق در می‌آمیزد....

بعضی وقت ها لحظه‌ها را کشنده می‌کند، زمانی هم آن قدر مستت می‌کند که گویی بر ابرها قدم می گذاری.... چه ها که نمی کند.... چیزی گلویم را می‌فشارد....بغض سرتاسر وجودم را در چنگالش له می‌کند..... نه از دلتنگی‌ست....نه از غم دوری‌ست....

این‌بار چیز دیگریست....شاید این هم مرتبه ی دیگری از این احساس دوست داشتنی ست....

هر چه می‌خواهد باشد؛ سخت تر از این‌ها را هم با عشق به یکدیگر پشت سر گذاشتیم....

 

کاش می شد هر روز بیایم اینجا و در جواب هر نامه ات  صدها سطر برایت بنویسم،

ولی حیف که توان نوشتن بعضی چیزها  را ندارم. شاید کلمه هایم کم می آورند.

( و من خیلی خوشبختم که هنوز برایم نامه می نویسی. آن هم آن قدر از صمیم دل. من تشنه ی نامه هایت هستم همیشه....)

 

دیشب توی رویاهایت با من بودی!! کاش یک شب هم رویاهایت را به من غرض دهی؛                       

دلم برای گرمای تنت تنگ شدهاست...

 

می دانی تا به امروز به هیچ چیزت حسودیم نشده بود ولی امروز به تو و رویاهایت رشک بردم، کاش روی هر کدامشان می‌شد قیمتی گذاشت آن وقت تک تکشان را می خریدم.

 

عجب حس بدیست این انتظار لعنتی.... نه توان بریدن هست، نه ماندن!!

وقتی فکرش را می‌کنم که آن سوی دیوار انتظارم تو ایستاده ای با دستان همیشه مهربانت،

یعنی چه چیز می خواهد مانع صبر من باشد؟؟

 

 

چاره ای نیست....

 

باید ماند و برای بودن و نفس کشیدن با هم.... فاصله ها را  با ولع در آغوش کشید.

 

 راستی من به هیچ قیمتی نمی‌خواهم مجبور شوی چیزی را انتخاب کنی، می‌خواهم همان شود که آرزویش را داری، که بتوانی راحت جلوی همه قد  راست کنی!

فکر این که به فکرم هستی این من سرکش را آرام می‌کند، که یاد تو همه‌اش آرامش است، اصلا تمام این ١١ عکسی که برایم فرستاده ای این روزها مرا زنده نگه می‌دارند.

اگر حرفی می‌زنم.....مراعات کن که من چند برابر آن چه برای خود نگرانم برای تو نگران هستم.

اگر نمی‌خواهم شب‌ها تا آخر شب بیدار باشی، اگر اصرار می‌کنم که اینقدر سیگار نکشی ....و اگر مرتب یادت می اندازم آن ابروهات را نکش تمام شدند و اگر و اگر و اگر.....

باور کن به خاطر خودخواهی و گیر دادن و.....نیست. مگر اصلا تا امروز بین ما خودخواهی بوده؟ مگر آن روز که همدیگر را غرق در بوسه می‌کردیم، مگر آن ‌روز که از فرط شادی و غم آن قدر محکم مرا به خودت فشار می‌دادی، و هزار جا و وقت دیگر  بوی خودخواهی می داده است؟

 

پس بگذار تا خودم را ، نفس‌هایم را ، تمام دوست‌داشتن‌هایم را و هرچه که دیگر ازاین من ناچیز باقی مانده به تو ببازم....

 

 

 

/ 1 نظر / 9 بازدید
جیغ بنفش

هجرانم مگه وحید کجا رفته ؟ :(( خو ... به منم بگو ... دلم گرفت یه لحظه ... نبینم تنهاییت رو ... تو چرا نمیای تو فیس بوک :(