این روزها مدام این صفحه را باز می کنم چیزی بنویسم نمی شود.....! نه این که حسی نداشته باشم.... نع! نه این که روزانه هایم چیز خاصی نداشته باشد...... باز هم نع! هنوز زندگی برام زنده و هر روز متفاوت از دیروزه. اما..............! اما این که این روزها فقط و فقط دلم می خواهد کسی کاری به کارم نداشته باشد تا بنشینم یک گوشه دستم را بگذارم روی شکمم و حرکات مدور و خیلی محکم آیهان کوچولویم را لمس کنم و بشمارم که چند بار دیگر باید خورشید طلوع کند تا این بازوها و این پاها و مچ ها را از بیرون هم لمس کنم! نرمی اش را می توانم از توی دلم تشخیص بدهم! و بعد خدا را شکر کنم که این روزها وحید خیلی زیادی درگیر کارهایش هست و فرصت ندارد من این رنگی را ببیند و بفهمد که چه قدر در بند پسرمم و خدای نکرده باعث حسودی اش شود!!!

چند روز پیش وحید تشکمان را با هزار مصیبت آورد خانه ی نادی!‌ و من با خیالی آسوده تر این جا لنگر انداختم!

و هر روز که می گذرد بیشتر نگران می شوم که نکند برسم تمام کارهایم را به موقع تمام کنم!

 

/ 4 نظر / 9 بازدید
نسترن

سلام ، نی نی تون به سلامتی کی به دنیا میاد؟

مامان آراز

هجران جون خوشم میاد از نوشته هات ...خوب مینویسی ... یک دوتاشو بیشتر نخوندم ولی مشخصه خیلی بااحساسی... بوووووووووووووس

فریدا

یعنی نمیخوای کارهاتو به موقع تموم کن؟! واسه همین اس ام نزدی شب؟!

نسترن

ایشالله پسر گلتون با یه دنیا سلامتی و خوشی و شادی قدم به این دنیای بزرگ بذاره ، خوشبخت باشید و تا همیشه کانون خانواده تون گرم ِ گرم باشه [گل]