دیشب بعد از مدت ها رفتیم خونه ی عموش شهرام که باهامون قهر کرده بود دیگه!‌ از بس که نرفته بودیم خونه شون! :دی روزبه و مینا و نی نی تازه شون هم اومدن. تا آخر شب کلی خندیدیم! اما همه شون سرما خورده بودن و من هم حس کردم دارم سرما می خورم زن عمو زود " یارپیز " یا همون پونه - ؟؟؟!‌ - دم کرد خوردیم. انگار که خوبم کرد. دیگه اثری از سرما خوردگی ندارم. شب از اون جا رفتیم خونه مادرشوهری. آخه خانم مادر شوهر رفته مشهد و بابای شوهری و مهدی تنهان تو خونه. شب اصلا نتونستم بخوابم جام اصلا درست نبود! بالش زیر سرم هم خیلی بلند بود! بعدشم از ساعت هفت آفتاب زد تو چشمم! و بیدار شدم. بابای وحید رفته بود نون تازه خریده بود چای دم کرده بود و سفره پهن کرده بود. صبحونه خوردیم و  مهدی و بابا با هم رفتن بیرون. وحید رفت بانک محل قسط وام ازدواجمون رو چهار ماهش رو یه جا بده!‌ منم ناهار پختم. از وقتی مادر شوهر رفته انقدر کالباس خوردن خسته شدن بیچاره ها! بعدشم که وحید برگشت ناهار وحید و مهدی رو دادم و اومدیم بیرون. وحید بازم تو تالار پتروشیمی اجرا داشت. رفتیم خونه تا وحید پیرهن سفید بپوشه و منم می خواستم کتاب کتابخونه رو بردارم که امروز مهلتش تموم شده بود اما یادم رفت! رفتیم پتروشیمی یه سر زدیم وحید منو آورد خونه ی نادی و برگشت. تا عصر این جام!

ساعت فیزیکی بدنم داره منو می ترسونه!‌ الان که من به این نتیجه رسیدم که اول می خوام دماغ محترم رو عمل کنم بعد مامان شم، یهو ساعته خواب مونده! و من با ترس و ناامیدی هم چنان منتظرم!

/ 2 نظر / 6 بازدید
خانوم جیغ!

یعنی منتظر خبر خوش باشم؟[چشمک] وقتم خیلی محدود شده! متاسفانه نمی تونم روی اون وقت بذارم! البته فعلا! تا چه حد آلمانی بلدی هجران ؟

باران

سلام.. به به .. به سلامتی بالاخره آقا وحید داره موفق می شه انگار! شایدم ساعته درجا بزنه و بیدار شه! هر چی خدا بخواد.. نگران نباش نی نی اگه باشه می ترسه ها! تا دوباره ها.. بدروود