احساسی نوشت

زندگی می گذرد و سرعت غریبی هم دارد! و من تنها دلخوش کردم به تیک زدن روزها و هفته های پی در پی توی کتاب بارداری هفته به هفته!

وقتی توی همین کتاب می خونم که فوق فوق فوقش شصت و دو سه روزی باقی مونده، یاد اون یه هفته ای می افتم که منتظر بودم یک هفته بگذره و من بی بی چک محترم رو استفاده کنم چون روش نوشته بود بعد از یک هفته جواب درست می ده! و این یک هفته انقدر کش می آمد که نگو و نپرس......! صبح ها که از خواب بیدار می شدم دهنم تلخ بود! و وحید می خندید و می گفت من که نشنیده ام این یکی از علایم بارداری باشه! هوس چیزهای عجیب غریب می کردم و عصبانی می شدم از این که آن قدر بی اراده ام که مثل بچه ها برای کباب گریه هام می گیرد! و وحید می گفت تلقین می کنی خبری نیست! وقتی که خونه نبود برای خودم کباب و بستنی خریدم و همون طور که تا خونه میومدم هر دوش رو تا نصف خورده بودم! و بعد هم عذاب وجدان داشتم که من اسیر شکمم! یادم می افتد که بیست و هشت ساعت از بیست و چهار ساعت شبانه روز را خوابم می آمد! و آنقدر ضعیف شده بودم که چهار راه سر کوچه تا خونه مون رو نمی تونستم پیاده بیام و یک بار زنگ زدم وحید بیاد دنبالم با ماشین! یادم می افتد که آن هفت روز بالاخره تمام شد و صبح که از خواب بیدار شدم با آرامش تمام در حالی که وحید داشت چایی دم می کرد رفتم سراغ بی بی چک. و با قیافه ای بی تفاوت و بی احساس اومدم بیرون! اما وحید اون روز پر از حس بود! بی که از چیزی خبری داشته باشه!!! حتی نمی دونست چک کرده ام! ازم خواست برم بغلش و دست هاش رو باز کرده بود! و من همون جا بهش گفته بود که دیگه بابا شده! و وحید در حالی که به یکی از بزرگترین آرزوهاش رسیده بود حالی بین اشک و خنده داشت و باورش نمی شد!

بعد همین طور یادم می افتد....! انگار تمام این ماه ها رو مثه یه فیلم سینمایی رو پرده ای جلوی چشمام می بینم! همه ی کارهایی که وحید برام کرده...... همه ی این روزها و شب ها که نازم رو کشیده و با تموم بدخلقی ها و لجبازی ها و دلگیری هام با نهایت صبر و عشق ساخته.......

یادم میاد یکی از دوستامون که یه بچه داشت می گفت بزرگترین آرزوش اینه که یه بار دیگه حامله بشه و این بار که دیگه عقلش می رسه از بارداری لذت ببره!‌ می گفت این بار دست به سیاه و سفید نمی زنه و خودش رو برای شوهرش لوس می کنه! و.....!

اما بی که من این ها رو بفهمم و بخوام حتی، وحید تمام این شرایط رو برام ساخت. حالا که فکر می کنم دوره ی بارداری بی نظیری داشتم و خیلی هم بهم خوش گذشته. همه چیز ایده آل بوده. دلم نمیاد تموم شه!‌ با تموم بی تابی هام برای بغل کردن پسرم نمی خوام این دوران زودی تموم شه!

من قدر شوهرم رو می دونم. همونطور که حالا قدر مادرم و پدرم و خواهرم و برادرم رو می دونم! من خیلی به خانواده ام مغرورم و با تمام وجودم اعتقاد دارم خدا در حق من لطف بزرگی کرده که این پنج نفر رو دارم و بهشون همیشه می بالم و هر تک تکشون رو می پرستم.

/ 11 نظر / 11 بازدید
نمایش نظرات قبلی
فریدا

هجی کی خر شده ازین کارای مزخرف کرده؟

فریدا

[قهقهه][قهقهه][قهقهه]آتیـــــــــــــــــــــــــــــــــش پاره [خنده] [خنده][خنده] وای خدا بگم چیکارت نکنه هجی [نیشخند]

فریدا

معمولا تو روزایی که خبر نداره آدم حامله شده ،‌یه اتفاقاتی میفته که کلا ناخواسته ربط پیدا میکنه انگاری الهام شده بهش! بیشترم آقای محترم این حسسا بهش دست میده ولی انگار واقعا مردا خیلی بچه دوس دارن ! یه حور افتخار و غرور و ازین چیزا میاره واسشون !

فریدا

من یادمه هی میخوردی میخوابیدی‌ ! ویار که نداشتی اصلا ببرنت بیمارستان ! وگرنه اینهمه دلت نمیخواست دوباره تجربه کنی! اقلا 3 ماه اولشو !

فریدا

حالا خلاصه من منتظرم ببینم از اون تو چی در میاد حاصل هجران و وحید !! [نیشخند]

فریدا

در مورد زندگی و فرصت که گفتی ، میفهمم چی میگی! منم دلم میخواست از همون قبل دانشگاه شهابمو داشته باشم ! همه اون اتفاقات هم سر جاش میموند

فریدا

هجی نمیدونی که چی به سرم اومده طلسم شدم

فریدا

نگفتی اون خره کی بود و چن سالش بود

فریدا

هجی ! به نظرت چرا زندگی من یه چیزی مث فیلمای تخیلی شده ؟ چرا یه همچی چیزای غیر عادی و عجیب غریب رو باید ببینم؟ چرا هیچیم عادی نیست حتی نفس کشیدنم؟ اگه به فهمیدنه ، خوب فهمیدم دیگه ! هیزم تر که به کسی نفروختم! هجی بد جوری قاطیم بد جوری

یک دوست وبلاگی

سلام بر هجران عزیز تبریک بخاطر مادر شدنت یک زمانی(دور البته) زیاد وبلاگت رو میخوندم.البته وبلاگ قبل از سورملینا منظورمه امروز بعد از مدتها داشتم به مخم فشار می آوردم که وبلاگهای دوستان سابق یادم بیفته که نتیجه ی این فکرم یکیش وبلاگ سورملینای تو بود و از اونجا هم که به اینجا. تبریک تبریک و تبریک شکر یادت نره یادمه اون زمونها تا چیزی می شد بدو بیراهش رو به پیرمرد می گفتی.این روزهای خوبت هم پیرمرد رو یاد می کنی؟ حتما میکنی :) شاد و سالم باشی و باشید (یعنی خودت و خانوادت مخصوصا نی نی خوشملت ) در ضمن زیاد فکر نکن که من کدوم دوست وبلاگیتم من اون موقعها هم بیشتر خواننده خاموش همه بودم و کمتر با هم ارتباط کامنتی داشتیم. در پناه حق.