شده تا حالا همین جوری بی خودکی دلتون بگیره؟! دیشب از اون وقتا بود. خیلی دلم گرفته بود. خیلی هم بی خود.... انگار که خوشی زیر دلم رو زده باشه! وقتی وحید ازم می پرسید چی شده، باید هی فکر می کردم! نمی دونستم دقیقا چی شده. اما خوبیش اینه که وحید می فهمه. یه عالمه تو بغلش گریه کردم. و دیگه نمی گفت که گریه نکن منم گریه ام میاد. مثه یه کوه محکم بغلم کرده بود و تازه حس کردم چه قدر آغوشش وسیعه. و چه لذتی داره توی همچین آغوشی گریه کردن. دیگه سرم داشت می ترکید که صبر شوشوم تموم شد:دی تقریبا تا صبخ هیچ کدوممون نخوابیدیم. مدت ها بود که شب انقدر سختی نگذرونده بودم. پر از استرس پر از حس های بد.... ساعت ٧ بلند شدیم و زدیم بیرون. یه کم پیاده روی و بعدشم رفتیم آزمایشگاه. واسه ی چکاپ کلی. من چند وقتیه حس می کنم چربی یا گلوکزم زده بالا! با تمام علاقه و اشتهای همیشگی ای که به شیرینی، بستنی و غذاهای چرب دارم، چند وقته نمی تونم بخورمشون. یعنی اصلا نمی تونم بخورم! بعلاوه ی شش کیلو اضافه وزن:دی  

شنبه تولد وحیدمه! دلم می خواد بشینم چند صفحه براش بنویسم. چند صفحه ی ریز درهم برهم نامرتب اما خوش خط!

/ 4 نظر / 6 بازدید
مارال

آره خیلی اتفاق افتاده برام مثلا همین دیشب منم مثل شما دلم شدید گرفته بود و تا ساعت 4 صبح بیدار بودم اما خب اینجوریه دیگه بعضی وقتا پیش میاد . تولد آقا وحید هم مبارکه . امیدوارم سالهای سال با سلامتی در کنار هم باشین

مارال

آره خیلی اتفاق افتاده برام مثلا همین دیشب منم مثل شما دلم شدید گرفته بود و تا ساعت 4 صبح بیدار بودم اما خب اینجوریه دیگه بعضی وقتا پیش میاد . تولد آقا وحید هم مبارکه . امیدوارم سالهای سال با سلامتی در کنار هم باشین

مهران

امیدوارم خوشبخت بشین ...همین

MiM

salam zemdegi khooobi darin . tabrik migam