سفر بودیم. شاید آخرین سفر قبل از پسرمون! یه سفر خوب و خوش مزه! دور از تموم سیاهی ها، تموم ترس و لرزها، تموم نگرانی ها و استرس های ایران. یاد کتاب " ماهی سیاه کوچولو " ی صمد بهرنگ افتاده بودم! اون جا که ما رفته بودیم حتی یک گوشه ی کوچیک از دنیا هم حساب نمی شد اما اون جا می تونستی بفهمی که دنیا همون شهر پر از دود و دم و ترافیک و جنگ و زور و خصم و دهشت ما نیست! دنیا بعدهای دیگه ای هم داره. یه شهر با ساختمون های خوش ساخت و خوش ترکیب، خیابون های خیلی تمیز و خیلی خلوت همه جا صدای موسیقی به گوش میاد، همه جا نوشته ها به زبون خود خودته و خوب به دلت می شینه، شعارهای تو خیابون های شهر خبری از جنگ و ستیز ندارن. مثلا همه جا نوشته ان " millete sevgi, dovlete vergi" همه جا حرف از محبت و همکاری و خدمت به ملت و .....! من اون جا هم از پلیس ها می ترسیدم! شب ژانویه همه ی شهر تو میدون بزرگ شهر جمع شده بودن و آتش بازی و نورافشانی می کردن و می رقصیدن. همه کلاه بابانوئل سرشون بود. و یه درخت کاج خیلی بزرگ تزئین شده اون وسط بود. چه قدر از مقایسه ی این صحنه ها با ایران خودمون دچار احساس انزجار می شدم! همین الانه تو ایرانمون هم تو میدون های شهر، چادر امام حسین رو زدن! و یه عده با لباس های سیاه و یه کیلو مو رو صورتشون دارن رو سینه شون زنجیر می زدن! چه قدر احساس تحقیر می کردم و چه قدر تنفر یهو تو سینه ام جمع می شد!
خیلی دقت کردم. مردم همون مردم بودن! اما دولت نه......

بگذریم! از این حرفا هر چی بگم دلم خالی نمی شه.....

برا پسرمون یه جف کفش پولیش آبی خریدیم! وقت کنم حتما عکسش رو می گذارم.

بعدا بازم می نویسم الان اعصابم سر جاش نیست!

/ 2 نظر / 5 بازدید
ژولیت

خارج از ماه عزاداری هم ما آنچنان شاد نیستیم،یعنی شادی واسه این مردم چیز غریبیه!