حالا که بر فراز آسمان هایی. حالا که هی فکر می کنم بین آن صندلی ها و آن همه غریبه با هیجان دیدار چه حالی داری... حالا که لحظه ها را می شمارم انگار پای ثانیه ها وزنه بسته اند! انگار ساعت ها کند حرکت می کنند. خیلی کند.... خیلی خیلی!

هر چه انتظار می کشم تمام نمی شود. فکر می کردم یک دنیا کار دارم که باید قبل از آمدنت بکنم اما همه ی کارهام تمام شد و تو هنوز نیامدی. حتی آیهان را شستم و تمیز کردم و همه جاش رو لوسین کشیدم و شانه زدم و حاضر کردم. حتی فرصت کردم تمام لاک های دست ها و پاهایم را تازه کنم! هر کاری کردم تمام نمی شود! آهان حتی تمام نامه هایی که از سال های پیش ذخیره شده داشتم را یکی یکی خواندم! چه قدر با هم خاطره داشته ایم که در کمال ناباوریم خیلی هاش فراموشم شده اند!

بیا لطفا.....! دلم می خواهد یک هو سرم را بلند کنم ببینم ساعت چهار صبح شده! و بعد فکر کنم که وااااای! دیر شد! با عجله لباس بپوشم و آیهان را بپوشانم و خیلی با عجله بیاییم به دیدنت!

آه اگر این ثانیه ها بگذرند....!

/ 9 نظر / 5 بازدید
نازنين مامان الينا

ايشالا به سلامتي و خوشي هميشه در كنار هم باشيد. شاد زندگي كنيد و براي هم هميشه تازه و عاشق باشيد كه اين بزرگترين نعمت زندگيست[گل][قلب]

رها

به سلامتی.... این دیدار لذت و شوق دیدارهای زمان نامزدی رو داره.... با ایهان جون حسابی از وجود اقای پدر لذت ببرید

اهورا

سلام دوست خوبم کلام من حسرت نیست فقط و فقط تحسین است این همه احساس مبارک قلب پاکت باشد امیدوارم همیشه با خانواده گرمای عشق را احساس کنی. اهورا بابای سوفیا

سارا

فکر کنم تا حالا شوشو اومده نه؟ ای کلک. می بینم خبری ازت نیست!!!!!!!!!!!!!!!!1111111111

یک پسر

وبلاگ شما رو لینک کردم، خیلی اتفاقی به اینجا زسیدم و همه ی پستهاش رو خوندم... امیدوارم همسر من هم مثل شما اینقدر پر احساس، با گذشت و بزرگوار باشه... نمیخواستم این وبلاگم رو کسی ببینه اما شما محرمین... همه محرمن دیگه، راحت باشید...

یک پسر

دلم نیومد یک پست ننویسم در باره شما دو عزیز... و دل خودم... http://khazane-bahari.blogspot.com/2010/10/blog-post.html

یک پسر

عذر میخوام مثل اینکه فراموش کرده بودم لینک را در فیلد مربوطه وارد کنم... در کامنت قبلی لینک گذاشتم و همچنین همین کامنت لینک شما هم در نوار کناری وبلاگ قابل مشاهده است... شاد باشین

مامان سورنا

سلام هجران جون.من همیشه به وبلاگ پسرت سر میزدم.نوشته هات رو دوست دارم.وقتی میخونم به خاطرراین وقتی که برای نوشتن خاطرات پسرت براش میذاری از خودم شرمنده میشم.تازگی هم که اینجا رو پیدا کردم و بیشتر از این همه احساسی که به همسر و زندگیت داری شرمنده شدم.میشه چند تا سوال بپرسم و جوابش رو میل کنی چند سالته؟کی ازدواج کردی؟چطوری آشنا شدید؟ چطوری وقت میکنی هم بچه داری کنی؟هم همسر داری کنی؟هم هر روز وبلاگ آیهان رو بروز کنی؟هم از آیهان عکاسی کنی؟هم اینجا بنویسی؟هم تو نی نی سایت فعال باشی؟ هم خسته نشي ،عصباني نشي و يك زندگي چنين عاشقانه داشته باشي؟ميشه برام mail بزني و منو راهنمايي كني؟ میشه جوابش رو برام mail كني؟

نیکا

خيلي قشنگ مينويسي. منو ياد لحظه‌هاي شيريني كه با همسرم داشتم ميندازي. منم بايد ياد بگيرم كه ببخشم، چشم پوشي كنم، ولي فراموش نشدنيه!