KeReM

دوربین عکاسی مون پیدا شد!‌

من دراز کشیده بودم جلوی تی وی و وحید هی داشت سر به سرم می گذاشت! از اون بغل بازی و قلقک بازی و بوس بازی های بچه گانه که با بابا هم می کردم و اسمش رو هم می گذاشتم کشتی! بعد از یک ساعت که دیگه هر دومون به آرامش رسیده بودیم من یهو از جام پریدم به سمت بزرگترین مبل خونه و خم شدم از زیرش دوربین رو در آوردم:دی

خیلی چسبید! بعدشم قیافه ی وحید دیدنی بود که ترسیده بود از پرش نابهنگام من!

چند وقتی بود که نمی تونستم بنویسم. هیچ کاری نمی کردم عملا اما از بی کاری همیشه کمبود وقت داشتم!

یه مسافرت کوچولوی تنهایی رفتم!‌ بی وحید! هیچم نچسبید!

این روزا وحید سرش خیلی شلوغه منم با اون برنامه ام به هم خورده کلا! الان اردبیله صبح که برسه یه کم باید بخوابه دوباره ظهر حرکت می کنه ارومیه!

چیز تازه ای ندارم! جز چاقی هر روزه!

در به در کتاب " سرگذشت ندیمه " اثر مارگارت اتودم! تو تهران هست اما این جا پیدا نمی شه! نمی تونم خرید پستی هم بکنم! بنا به چند علت! تبریز رو به هم زدم من اعصاب معصاب ندارم دیگه! :دی

ما حالا یه نی نی شکم گنده ی خیلی بزرگ زرد رنگ به اسم " KeReM " داریم مه خیلی شبیه " پو " ی مشهور هست! وحید خواسته وقتی نیست اینو بغل کنم! که شکمش بسیار یادآور وحیدمه! و داره تمام سعی اش رو می کنه که به زودی برای این KeReM یه دونه aSlI بیاره! والا من بی تقصیرم! و می ترسم هم در ضمن! و نمی خوام هم در ضمن!

آها! چند روز پیش دچار دماغ شکستگی هم شدم! یعنی وحید زد مماغ محترم رو شیکوند!!! داشت می خوابید و من هم شلوغیم گل کرده بود! برای این که داشت فریبم رو می خورد و اما خیلی هم خوابش می اومد خواست از دستم فرار کنه که در چرخشی تند با بازوش زد مماخم رو شیکست! همه ی مشتم پیرهنم رو بالشیم همه جا خون شد! خون زیادی اومد و وحید خیلی وحشت کرده بود! مدام خودش رو نفرین می کرد و دورم می چرخید! حسابی خواب از کله اش پرید:دی و تا چند روز هی می پرسید دماغت چطوره؟ بریم دکتر:دی

/ 1 نظر / 7 بازدید