کمپوت آناناسی که مادر شوهر جون آورده ان می خورم و معده ام هی سنگین تر می شه!

دماغم انقـــــــــــــدر می سوزه که دلم می خواد ببرم بندازمش دور! ریه هام رو هم حالا می شناسم دیگه! آخه من از اون جایی که ریاضی خونده ام و هیچ علاقه ی هم به علوم تجربی و هر چی بهش ربط داشته باشه ندارم، حتی جای اعضای بدن خودمم نمی دونم! جز قلب و معده که همیشه درد می کرده! و البته سایر جوارح زنانه که با ساعت زیستی بدن مدام خودشون رو نشون می دن! حالا به لطف این سرفه ها جای ریه ها رو هم کشف کردم که مثل زخمی می سوزن همه اش. این هفته خیلی سرمون شلوغ بود. عروسی های پشت سر هم که حسابی حوصله مون رو سر برده بود.... خریدهای مخصوص شب یلدا.... انتخاب و خرید کادوی تولد بابا و البته مسافری که آمد و رفت هم! یه پالتوی یقه و دست خزدار از اونا که سال ها بود وحید دوسشون داش خریدیم!‌ من کلا توی همچین لباسایی احساس غریبی می کنم. حتی راه رفتنم هم یادم می ره. نمی دونید چه قدر عاشق کاپشن زرد جیغ اسپرتم هستم وقتی با اون مانتو کوتاه وحشتناکه و شال و کلاه خال خال بلند و کفشای نابوک و کیف سنگ شور می پوشمش! چرا باید خزدار بپوشم و چکمه ی پاشنه میخی و کیف منگوله دار زنونه خو؟ شوهر کردم که کردم قیامت که نشده که. ای بابا!

واسه تولد ددی یه بطری مشروب جیبی خریدیم. با آقای شوهر رفتیم تو مغازه، بعد دیدیم آقا مغازه داره یه آقای ریشو با کلی انگشتر عقیقه! ترسیدیم! بعد هی آقای شوهر می زنه به بازوم می گه تو بگو! منم بعد از کلی فکر وقتی دیدم داریم ضایع می شیم گفتم آقا این بطری بغلی رو بدین ببینیم:دی می خواستم بگم می خواییم آب توش ببریم مسجد! خلوصه فمیدیم که آقاهه هم از خودمونه گیر اماکن افتاده فقط! بهدشم رفتیم کیک هندونه سفارش دادیم واسه چهل نفر!!! خو این همه خرج کادوهام کرده شوشوم، باید دعوت کنیم بیان ببینن مردم دیگه!!!!!! شوخی کردم! آخه تبلد ددی هم درس همون روزه! یه عالمه کار داریم فردا. بعدا میام می نویسم! شاید با عکس!

/ 0 نظر / 2 بازدید