رفتیم بالاخره سونو! خیلی خوش می گذشت بهم! خانمه یه خانم با حوصله و خوش اخلاقه که همه اش اندازه ی چهار تا سونوی معمولی برامون وقت می گذاره. البته نه به واسطه ی با حوصله گی و خوش اخلاقیش بلکه به خاطر چند ورق اسکناس نازنین که بابت یک عدد دی وی دی ناقابل بی خود و بی جهت پرداخت می کنیم و خودشون هم در عجبن که چرا این پول رو می دیم واسه یه دی وی دی! اما ما دوست داریم از الان فیلم بی بی مون رو داشته باشیم حتی به اون قیمت!

اولین صحنه ای که دیدیم بخشی از ارگان بی ادبش بود:دی از بالا نشون می داد باسنش و لاش یک علامت که ما رو به تعجب وا داشت! اصلا باورمون نمی شد پسر باشه! اما بود. آن هم با چه عظمتی.......!

وحید خیلی بسیار زیاد فراوان ذوق زده شد! و من بیشتر تعجب کردم چون تا اون لحظه نمی دونستم تا این حد مشتاق نی نی پسر بوده! و از اون لحظه تا الان هر بلایی سرش میارم می گه عیب نداره چون برام یه پسر آوردی....!!! و من با شنیدن این جمله به مثال یک سگ واقعی در میام!

سونوی این بار خیلی شیرین بود. کاملا شکل یک انسان کامل داشت. مچش رو باز و بسته می کرد.... پاهاش رو..... بازوهاش رو.... دستش رو می خورد! دهنش رو باز و بسته می کرد انگار داره یه چیزی می خوره. و ......! و جالب این که درست به شکل من می خوابید! ستون فقراتش، معده اش، مغزش، قلبش، مثانه اش همه دیده می شدن!

من پسرم رو در حدی که باورم نمی شه دوستش دارم.

دیروز رفته بودیم شاهگلی. اون بالا کنار پله ها دوتایی نشسته بودیم. من به شکلی بسیار نامطبوع حتی موهای سرم رو هم شونه نکرده بودم! از رختخواب جدا شده اومده بودیم ورزش مثلا! بعد در حالی که خسته شده بودیم نشستیم البته هر کدوم رو به یک سمت و تقریبا پشت به هم شونه به شونه! تازه من داشتم با گوشیم گیم بازی می کردم یهو از دور دیدیم یه ماشین گشت داره میاد! مثه همیشه که با هم شوخی می کنیم من هی به وحید گفتم برو بشین اون ور الان می گیرنمون! اما من حتی سرم رو از رو گوشی بلند هم نکرده بودم. ماشین درست واستاد جلومون! یه آقاهه ازش پیدا شده و وحید رو کشید اون ور! منم هم چنان در حال بازی..... فکر می کنم آدرسی چیزی می پرسن! بعد یه خواهر چادری پیاده شد و به من گفت سلام خواهر!!!!!!! چند وقته ازدواج کردید؟! با آرامش و خنده گفتم واستا اینو بزنم به پاوزه الان می بازم:دی بعدشم گفتم وا خانم! ما تو حسرت بودیم همه اش که چرا ما رو نمی گیرن! این بار با خشونت پرسید سئوال قبلش رو! جواب دادم! متعاقبا تاریخ دقیق عقد، مهریه ام و خونه مون رو پرسید که تو کدوم محله اس!‌ و بعد به آقاهه اشاره کرد که بیا بریم زنشه!!!! گویا از وحید هم دویست و سی و نه بار پرسیده بودن از خونه شون می دونن آوردیش شاهگلی؟!!! اگه الان  به باباش زنگ بزنیم می دونه دیگه؟!!!! و با تکرار همین سئوال سرش رو گرم کرده بودن! خلاصه.....!‌ بار دیگه یادمون افتاد که ما ایرانیم و ایرانی!

یه پی نوشت!: الناز جون اومدم بلاگت بسته بودیش!‌ خوابت کارش رو کرد آخرش! از سونو که بیرون اومده بودیم به وحید می گفتم باید بهت خبر بدم!

/ 7 نظر / 5 بازدید
غریبه

هر چند که از آینه بی رنگتراست ازخاطر غنچه هادلم تنگتراست بشکن دل بینوای مارا ای عشق! این ساز شکسته اش خوشآهنگتراست!

هلیا

مبارکه گل بانو مامان شدن به گمونم خیلی باید شیرین باشه ها [گل]

نازنین

نه عزیزم. این چه حرفیه؟! الان که در مورد پسرت خوندم چقدر دلم خواست یهو!! قدمش مبارک هجرانم. سلامت باشه. اسمش رو چی می ذارید با این حساب؟

الناز

سلام هجران جون خوبی؟تبریک می گم بابت کل پسرتون.شیرین سو کی مدین؟دیدی گفتم خوابهام درست در می اید قبل از اینکه بارذار بشه من خواب این گل پسرو دیده بودم جالبه نه؟پس من شیرینشم می خوام چون شرط بردم[نیشخند]اینم ایدم اگه خواستی با هم بچتیم[ماچ][گل]

باران

تعجبم از ملتی است که در زیر تیغ ظلم زندگی می کند و بر حسین که آزاد زیست می گرید!!!

·´¯`·-» eXo†iC «-·´¯`·

[خنده][خنده][خنده] پس بالاخره یکی بهتون گیر داد!!! چششون نمیدیده ؟؟ تو که قیافت از 10 کیلومتریم داد میزه نی نی داری تو شیکمت!!!

http://farsi.khamenei.ir/ndata/news/8399/13780926_2369_32k.mp3 فایل صوتی منتشر نشده از رهبری حتما دانلود کنید