یک روز پر مصیبت!

پریروز باد طوفان می کرد..... وحشی بود.... ترسناک بود.... خوفناک بود!

من می ترسیدم! وحید به من می خندید!

بشقابمان شکست.... ماشین را باد می برد. وسط نصف راه شال روسری ام را بلند کرد و دامن مانتوم برگشت روی صورتم!!!!

شب تو خونه واقعا می ترسیدم. مدام به وحید می گفتم احساس می کنم هر لحظه اتفاق بدی خواهد افتاد. چیزی مثل زلزله ی بزرگ یا جنگ! یا نمی دانم چه......!

رفته بودیم دیدن بابابزرگ. برگشتیم که خانه ساعت یک و نیم بود که برق هامان هم قطع شد! من با شمع رفتم مسواک زدم. بعد با همان شمع رفتم توی تخت خواب دراز کشیدم و کرم ضد ترک می زدم به شکمم! شوشو که داشت ظرف می شست هی گفت صبر کن بیام من بزنم!‌ اما من نمی دونم چرا عجول شده بودم. شکمم را زدم. خواستم روی ران پاهام هم بزنم اما یادم نیومد کجاش ترک داره! شمع رو که به شکل گیلاسی پر از پارافین مایع بود آوردم نزدیک تا ببینم! پارافین داغ ریخت روی ران پام! و من که از داغیش ترسیدم سریع چرخیدم که باعث شد آیهان هم بترسه و قلبمه شه یه ور دلم!!! بعد تا صبح فقط آه و ناله کردم که آی شیکمم وای پام.....! شوشو طفلی تا سر صبح فقط کمرم رو ماساژ داده و بغلم کرده! خواسته تکون بخوره گفتم می ترسم بغلم کن! یه شب مصیبت بود. نزدیکای صبح خوابمون برد.

 

دیشب هم یک چهارشنبه سوری بی رنگ بود!‌ شبیه همه ی سال های پیش نبود!‌ اجازه نداشتم ترقه بندازم و اجازه نداشتم جایی باشم که صدای ترقه بیاد! یه دونه منور فقط بهم داد شوشو. رفتیم خونه ی مادر شوهر! وسایل بردیم سپردیم به مهدی. با نادی و وحید. ناهار هم اونجا خوردیم و برگشتیم. عصر دوباره یه سر رفتیم اون جا وحیده اینا هم بودن. آتیش بزرگی تو حیاط روشن کردن. زود برگشتیم اما. خونه ی نادی هم خاله اینا بودن. سلیم حسابی خوش گذروند!

من شب موندم خونه ی نادی چون صبح وقت ابروکده داشتم و به این جا نزدیک تر بود. اونم رفتم انقدر شلوغ بود که فیش گرفتم برگشتم هنوز نوبتم نرسیده! فکر کنم عصری برم!

من نتونستم تو خونه تکونی نادی کمک کنم!‌ همون روز اول وسایل بوفه رو ریختم و شستم و مبل ها رو من شستم و نادی دستمال کشید. بعدشم بوفه رو چیدم! بقیه ی کارها رو خاله و نادی کردن.

تو خونه ی خودمونم یه کم کار کردم اما شوشو برعکس قولی که داده بود بهم کمک نکرد! یعنی واقعا هم فرصت نکرد. منم زیاد سخت نگرفتم! مهم نیست! کارایی که باید بکنه رو اگه نکنه می مونه! به همین آسونی! ناراحتی هم نداره:دی

هفت سینم تقریبا آماده س. کناره و فرش اتاق واسه نی نی هم چن جا دیدیم. امشب شوشو می ره عروسی شاید فردا بریم بخریم.

ماشینمون حسابی درست شده گویا! من ندیدم اما شوشو خوچحال بود!

امسال حس دیگه ای واسه نوروز دارم! جدی جدی حس نو شدن می کنم! و بوی بهار که شهر رو پیچیده زنده ام کرده. دیروز به وحید می گفتم بالاخره شش ماه دوست نداشتنی سال برام گذشت! و باز این شش ماه آینده از آن منه. دوستش دارم!

درخت حیاط نادی اینا شکوفه زده و بوش همه جا رو گرفته!

/ 11 نظر / 11 بازدید
نمایش نظرات قبلی
فریدا

این چرا کد امنیتی گذاش واسم ! من که اسپم نیسم!

فریدا

رف کده!!! خاک ‌عالم! هجی تو این همه نازنازی بودی؟!! دراین حد واقعا؟!! [نیشخند]

فریدا

تو که به این طوفانا عادت کردی که!!! نکنه اونورا بیشتر ازین ورا بود؟!

فریدا

موهاتو رنگ نکردی دیگه نه؟ ابروهاتو چطوری گرفتی؟؟ درس حسابی؟ 7سین چطوری درس میکنی؟ من یه درختچه تخم مرغ درس کردم فقط باید ببینیش [نیشخند][نیشخند]

فریدا

همچینم بوی بهار نپیچیده ها!! هجی !! یه چن تا چیز جدید خریدم خوراک خودته فقط!! یعنی کفت میبره ببینیش![نیشخند][نیشخند][ابله]

فریدا

سال بعدی همش گوناخلیق دعوتیم دیگه ؟[نیشخند] به به !

باران

بس که بد می گذرد زندگی اهل جهان مردم از عمر چو سالی گذرد، عید کنند صائب تبریزی نوروز فرخنده باد.. و سبزتر از هر زمان /\