زمان: ۴٠: ٢ دقیقه ی بعد از نصف شب

مکان: یک خیابان تاریک و بی صدا

در باز می شود به آرامی و آرام تر از آن بسته می شود! خیابان تاریک است و سکوت مطلق!‌ صدای نفس ها و قلب دو جوان شنیده می شود....! دختر در چهارچوب در ظاهر می شود و بی که سلامی بگوید یک نگاه به پسر که پشت رول نشسته و صدای نفسش در هوا پخش شده می اندازد و برمی گردد تا در را هر چه آرام تر ببندد.... و بعد پسر، نه ببخشید گل پسر در را برای دخترک باز می کند. دستی..... بوسه ای و سلامی گرم....

- " دزدیدمت!‌ "

- " دزدانیده کردم خودم را! "

و بدین ترتیب من و آقای شوهر زیر اولین بارش برف شهرمان شبگردی عاشقانه ای داشتیم! و شب بی نظیری......

* سرماخوردگی هنوز امانمان را بریده!

* با قطعی آی.دی.اس. ال مواجه بودیم چند روزه!

/ 1 نظر / 4 بازدید
جیغ بنفش

ای دل غافل... چه ها که نمی کنن این عاشقان ... [چشمک][ماچ][گل]