سلام زندگی

سلام وبلاگ تنهای مهربون من!

یاد آن روز که با تو روزانه ها رو شروع کردم به خیر. می دانی من خیلی دوستت دارم! 

این روزها به شدت باید بنویسم. باید بنویسم تا این لب تاب گهگاهی حروف فارسی ببیند و بعضی چیزها یادش نرود!

حالمان خوب است. خیلی خوب.... 

در یکی از نوشته های مخفی م همین جا نوشته بودم که ما اهل این زندگی ای که ناخواسته داخلش گیر افتادیم نیستیم. حالا صاحب زندگی ای شده ایم که تماما برای ما و از نوع ما است. حالا ما اهل این زندگی هستیم. هر چند ما هیچ کس و هیچ چیز را تغییر ندادیم. تمام چیزهایی که آن روزها آزارمان می داد برجاست. ما خودمان را تغییر دادیم. کمی بالاتر ایستادیم و به مشکلات از بالا خندیدیم. اما در تمام این مدت حتی یک لحظه دست از شکر خدا برنداشتم. شکر برای تفکری که داریم. شکر برای ارزش هایمان. شکر برای عقایدمان شکر برای قدرتمان. برای ما تمام این ها مهم بوده و هست. و معنای زندگی مان همین هاست بعلاوه ی عشق!

عشق....؟!

خوب است. جولان می دهد در میدانی که جز خودش هیچ حسی نیست. از نفرت ها چشم پوشیدیم. از ترس ها فرار کردیم. از نگرانی ها خلاص شدیم از بددلی ها کمی دور شدیم و حالا تنها عشق داریم و دلتنگی....! بله از دلتنگی نمی شود گذشت. برای معدود " آدم " های زندگی مان. که همیشه با ما بودند و دلسوز ما و حالا کمی دوریم.

آیهانک مان....؟!

به سرعت برق و باد در حال بزرگ شدن هست. در حال شناخت دنیای بزرگی ست. ماهی سیاه کوچک ما به اقیانوس زده.

من....؟!

من هم به مثال همان ماهی سیاه کوچک، گاهی سخت تعجب می کنم از اقیانوس جدید. گاهی سخت تعجب می کنم از دریاچه ی کوچکی که عمری فکر می کردم تمام دنیا بوده. اما نهایتا از خودم از زندگی م از مرد زندگیم و از تمام داشته ها و نداشته هایم راضیم. و تازه متوجه شده ام رضایت چه قدر حس خوبیست! 

تنها مادرم.... پدرم.... را دلتنگم. ولی امید دیدار نزدیک است.....

/ 0 نظر / 21 بازدید