من قدیما انقد لوس نبوده ام تا جایی که یادمه! فقط سرما خورده بوده ام گویـــــا! ولی خیلی بد بود. از این ویروسی های تازه مد شده! همه ی اسکلتم و بدنم درد می کرد! الان خوبم. با این که تازه شروع کرده به آب ریزش بینی و عطسه و گلو درد اما هر چی باشه بهتر از چند روزه پیشه که حتی نمی دونستم چه مرگمه! از زیر آزمایش خون و چکاپ کلی هم تا اطلاع ثانوی ( یعنی دقیقا تا وختی که شوشوم یادش نیافته ) در رفته می باشم!

امروز یه عروسی دعوت بودم. کلی از دوستا و هم دوره های قدیمی ام رو اون جا دیدم. همه بزرگ شدن.... همه ازدواج کردن.... همه کلا تیپ خانم گرفتن! حس عجیبی بود.

آقای شوهرم امروز باز با یه گل سرخ دیگه اومد دنبالم. نمی دونم کی بهش گفته که این گلا چه قـــــــــــــده خوچحالم می کنه! حالا قراره باز شب رو بیاد پیشم و باز ساعت تکون نمی خوره!

راسی شده تا حالا عشقتونو درست وســــــــــط خیابون اونم تو شهرک خودتون بوسیدش؟ وختی که درست وسط خیابونید، نه ماشینی در کاره نه درختی تا پنهونتون کنه؟!!

خو این یکی از دلایلی ایه که من شبو دوس دارم!!!

جمعه باز عروسی دعوتیم. مراسمی رو که دوتایی باهم دعوت بشیم دوس دارم اما مراسم مثه امروزی حوصله ام رو سر می برن! از وقتی رسیدم تالار نزدیک چهار هزار بار ساعتم رو نیگا کردم آخر سر هم یک ساعت قبل از اتمام برنامه زدم بیرون! تا هفته ی دیگه چــــــن تا مراسم دعوتم اما همه اش دو تاش با شوشومه.

یه کاری شروع کردم واسه وحیدم! اما فیلن نمی گم چیه سورپریزه!

/ 0 نظر / 3 بازدید