باز هم خونه ی بابایی ام!
دیروز وحید تموم روز رو نبود. صبح رفته بود ارومیه و صبح امروز برگشت. من باز درگیر ساعت فیزیکی بدنم بودم و حال هیش چی نداشتم! من درگیر کامپیوتر بودم. این قضیه ی کامپیوتر عجیب چیزیه. مثه مسواک یا حتی مثه شرت آدم می مونه:دی خصوصیه خصوصی!‌حالا وقتی می خوای با یکی دیگه شریکش شی اعصاب آدم به هم می خوره!

هنوز عادت نکردم به پی سی وحید. سعی کردم یه دستی به سر و روش بکشم بلکه بتونم راحت تر باهاش کار کنم اما تا خواستم به نتایجی برسم سعیده اومد! یه شام عجله ای پختم و شبم زود خوابیدیم.

اما من تقریبا نخوابیدم هر ده دقیقه یه بار به وحید که در حال رانندگی بود زنگ می زدم که نخوابه یهو! تا وحید رسید خونه بعد باهم خوابیدیم یکی دو ساعتی.

لباس شویی مون هم وصل شده به سلامتی! یه برنامه داره ٣٠مین! خیلی باحاله تو سی دقیقه هم با بخار می شوره هم می چلونه هم اتو می کنه پس می ده:دی جون می ده واسه کارای وحید که یه ساعت مونده به رفتنش میاره لباساشو می ده دست آدم می گه می شه اینارو تمیز کنی بپوشم؟!!! انگار قراره گردشونو بگیرم فقط:دی

کلا لوازم برقی م خیلی تکنولوژین که باعث می شه از کارای آشپزخونه و از راحتیش سیر نشم و لذت هم ببرم!

چند روز پیش یه تصادف حسابی کردیم! من خیلی ترسیده بودم. هنوزم عواقبش رو حس می کنم!‌ هی بی خودکی گریه ام میاد و تقریبا همیشه تپش قلب دارم!‌ ماشین حسابی جلوش ( یعنی درست سمتی که من نشسته بودم ) له شده:دی وحید وقتی دیده بود دیگه نمی تونه کاری بکنه فرمان رو ول کرد و جفت بازوهاشو چفت کرد جلوی من که اگه نکرده بود من رفته بودم تو شیشه! البته که هنوز کمربندم رو نبسته بودم! تو چهارراه سر خونه مون بود!‌ یه ماشین گشت ارشاد بود طرف که مقصر هم بود!

امروزم کلا حالم خوش نبود! عصری وحید هر چی اصرار کرد که پاشو ببرمت خونه ی مامانت نیومدم!‌ اما بعدش هم برقامون رفت هم مامان زنگ زد اصرار کرد اومدم! کلی ام خوش گذشت تازه! خیلی وقت بود نیومده بودم.

کسی یه رژیم اصولی و خوب سراغ داره؟ در جهت جلوگیری از خپل شدن نیاز فوری و شدید دارم!

/ 0 نظر / 5 بازدید