سرمــــا خورده ایم!

این آقای شوشو که یه کوچولو سرفه می کرد و گاهی که تو سرما می موند یادش می افتاد که سرما خورده، هی چسبید به من!‌ هی ماچم کرد و هر بار گفت " ااااا.... دیگه بوست نمی کنم سرما می خوری! " و باز یادش رفت!‌ بالاخره خوردم!‌ نوش جوون....! البته نه مثه شوشو. تموم بدنم از درد داره تیکه تیکه می شه! گلوم مثه یه زخم سربازه که هر چی می خورم مثه نمک روشه!‌ و دماغم هم که کلا تعطیله! رو آوردم به کارهایی که صد سال سیا نمی آوردم!‌ مثل خوردن پونه و قرقره ی نمک!!!

دکتر رفتیم!‌ گفت الان حتی خودتون هم می تونید از پشت مونیتور سونوگرافی تشخیص بدید دختره یا پسر!‌ اما من نمی نویسم براتون! چون واسه هفته ی دیگه یه سونوی خیلی مهم و ضروری هست که سلامت اسکلت بندی و اعضای مهم نی نی رو نشون می ده!‌ همون جا می شه فهمید. اما اگه بخوام می تونم خودم زودتر هم برم! خواستیم بریم!‌ همون روز. همون لحظه.... اما همه واسه ناهار تعطیل کرده بودن و ما که برگشتیم خونه، دو نفری تصمیم گرفتیم یه هفته ی دیگه تو هیجان سپری کنیم تا هفته ی دیگه مشخص شه!

ناهار دعوت بودیم از طرف خاله ی وحید. همه فامیل های شوی هم که بودن!‌ اومدم کلاس بگذارم یه آرایش که به چشم نیاد اما خیلی چیزا رو عوض کنه، اون پالتوی یقه خزدار که هر جا می رم همه میخ می شن! و پوتین پاشنه دار پوشیدم! جلو غذا خوری کاشی بود و نم نم داشت برف می بارید ( هر چند که هر چی می بارید آب می شد ) زمین حسابی لیز بود! سر خوردم و به طور غریزی به جای این که  با باسن محترم سقوط کنم، جفت زانوهام رو دادم جلو تا از بی بی مواظبت کرده باشم! چیزیمون نشد خدا رو شکر. فقط یه کم درد زانو.....! و این حرکت غریزی دو سه روز خودم رو منگ کرده بود!

 

+تاریخ ۱۳۸۸/٩/۱٩ساعت ۱٠:۱٩ ‎ق.ظ نویسنده هجران نظرات ()