هیچ پسری عاقل نشود مگر آنگه که خود پدر شود.
یا یه چیزی مثل همین! من از صاحب این جمله که قرار بود شعر بشه معذرت می خوام که خرابش کردم! اما منظورم همین بود!!!
چه قدر این روزها پدر رو می فهمم! حالا نه این که فکر کنید من پسر هستم یا این که خدای نکرده عاقل تر شده ام این روزها نععع! فقط شده ام هجران نگران! همیشه نگرانم و گاهی این نگرانی ها و وسواس ها مرا به یاد بعضی حساسیت های پدر می اندازد.
مثلا همین که وحید اصرار داره شب ژانویه بریم نخجوان و من پرم از نگرانی و استرس. نگرانی از این که مبادا آیهان سرما بخوره؟ یه وقت اگه اون جا مریض شه چی کار می کنم؟ جاده....؟ ماشین...؟ و هزار و یک جور نگرانی دیگه!!! اون وقت یاد پدر می افتم که گفت نمی شه بریم قلعه بابک. پرسیدیم چرا؟ گفت اگه بالای قلعه یکی تون شکم درد بگیرید من چی کار کنم! چه قدر اون روزها احمق بودم که فکر می کردم بابایی م داره بهونه میاره. چه قدر حالا می فهمم چه حسی داشته!
یا وقتی سلیم می ره بیرون. زنگ می زنم جواب نمی ده تا جواب بده و برای بار هزارم بگه گوشیش خرابه و صدای زنگش در نمیاد من از نگرانی سکته می کنم و یادم می افته چه قدر مامان حق داشته وقتی دیر می کنم نگران بشه!
و آدم چه قدر دیر همه ی این ها رو می فهمه!
امشب من دلم خیلی تنگه بابامه و این هیچ ربطی به قسمت آخر سریال yaprak dokumu نداره!!!