نوامبر 2015
ساعت ٩:۱٤ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٤/٩/٤  

این روزها همه جا بوی عید می ده. همه ی خیابون ها چراغونی شدن، همه جا تزیین شده، همه در حال خریدن کادوی عید هستن. تو مهد دارن سرودهای مخصوص عید یاد می دن و کاردستی درست می کنن و البته هر روز یه لیست خرید می فرستن خونه که باید آماده کنیم و بفرستیم مهد. این سومین کریسمسی هست که آلمان هستم. بیش از اینی که حس خوب داشته باشم حسرت دارم. کاش مامان هم بود.... کاش بابا هم می دید... اگه سلیم این جا بود براش کادو فلان چیز می خریدم... و حسرت کشیدن هام به همین ها تموم نمی شه. گاهی از جلوی یه خونه رد می شم و با خودم می گم کاش این خونه مال عموم بود. و همگی این جا بودن و همین الان من در می زدم می رفتم تو باهاشون چایی می خوردم! گمان می کنم خدا وقتی منو می آفریده از حسرت به وجودم آورده چون اصلا تمومی نداره. حتی حسرت حضور وحید رو دارم! مدام با خودم می گم چه فایده وحید سر کاره! وقت نداره با هم فلان جا بریم. 

از مجموعه ی این حس که بگذریم روزگار بر وفق مراده. برای عید زیاد آماده نیستم. هر چند پسرک خونه طی یک ماه اخیر سه تا هدیه خیلی گرون خریده واسه خودش زوری و هر سه رو باز کرده حالا می گه یه هدیه هم شما بخرید که من ندونم چیه و یکی هم که بابانویل میاره...! هدیه ی آقای شوهر رو هم اینترنتی خریدم. امسال برای خودم هدیه نمی گیرم تا شاید بعضی ها برام بخرن!!!!!!! درخت کریسمس تو انباریه. پسرک هر روز می گه همسایه درختش تو بالکن گذاشته چرا ما نمیاریم؟ به خاطر دلخوشی ش کمی محیط خونه رو با شمع و دکوری های مربوط به کریسمس آماده کردم.

از امروز باشگاه ورزشی می رم. بعد از سال ها ورزش نکردن تجربه ی جالبیه!

آیهان برای جمعه " لیتیچیا " دخترک مو زردی رو دعوت کرده بیاد خونه مون. شاید براشون خمیر بیسکویت کریسمس آماده کنم تا دوتایی قالب بزنن و خوش بگذرونن!

مردهای خونه خوابن. هر دو! من؟ این روزها سر تا پا در انتظارم. در انتظار اخبار خوب! برعکس وحید که از همه ی شرایط دنیا راضیه من از تمام اتفاقات اخیر دنیا غرق ناراحتی ام و هر روز در صندوق پستی مان، در بی بی سی ، در دویچه وله و در تلگرامم دنبال یک خبر خوب از هر جا که باشد هستم.



 
بهار
ساعت ٢:٢٢ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۳/۱٢/۱٥  

بهار یعنی صبح هفت و نیم که شد با لبخند عمیقی بر لب بیدار شوی و همراه با آهنگ دلنواز " می زده " از مرضیه صبحانه خوش رنگی بخوری و با همان لبخند عمیق بیافتی به جان  سر و صورت و مو و ناخنت! زیباتر که شدی صوت زنان کتاب شعرت را برداری و با فنجان قهوه ای در دست ساعت ها توی کتاب نفس بکشی.

هجران بهاری را دوست داریم!



 
سلام زندگی
ساعت ۳:۳٠ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۳/۱٢/۱  

سلام وبلاگ تنهای مهربون من!

یاد آن روز که با تو روزانه ها رو شروع کردم به خیر. می دانی من خیلی دوستت دارم! 

این روزها به شدت باید بنویسم. باید بنویسم تا این لب تاب گهگاهی حروف فارسی ببیند و بعضی چیزها یادش نرود!

حالمان خوب است. خیلی خوب.... 

در یکی از نوشته های مخفی م همین جا نوشته بودم که ما اهل این زندگی ای که ناخواسته داخلش گیر افتادیم نیستیم. حالا صاحب زندگی ای شده ایم که تماما برای ما و از نوع ما است. حالا ما اهل این زندگی هستیم. هر چند ما هیچ کس و هیچ چیز را تغییر ندادیم. تمام چیزهایی که آن روزها آزارمان می داد برجاست. ما خودمان را تغییر دادیم. کمی بالاتر ایستادیم و به مشکلات از بالا خندیدیم. اما در تمام این مدت حتی یک لحظه دست از شکر خدا برنداشتم. شکر برای تفکری که داریم. شکر برای ارزش هایمان. شکر برای عقایدمان شکر برای قدرتمان. برای ما تمام این ها مهم بوده و هست. و معنای زندگی مان همین هاست بعلاوه ی عشق!

عشق....؟!

خوب است. جولان می دهد در میدانی که جز خودش هیچ حسی نیست. از نفرت ها چشم پوشیدیم. از ترس ها فرار کردیم. از نگرانی ها خلاص شدیم از بددلی ها کمی دور شدیم و حالا تنها عشق داریم و دلتنگی....! بله از دلتنگی نمی شود گذشت. برای معدود " آدم " های زندگی مان. که همیشه با ما بودند و دلسوز ما و حالا کمی دوریم.

آیهانک مان....؟!

به سرعت برق و باد در حال بزرگ شدن هست. در حال شناخت دنیای بزرگی ست. ماهی سیاه کوچک ما به اقیانوس زده.

من....؟!

من هم به مثال همان ماهی سیاه کوچک، گاهی سخت تعجب می کنم از اقیانوس جدید. گاهی سخت تعجب می کنم از دریاچه ی کوچکی که عمری فکر می کردم تمام دنیا بوده. اما نهایتا از خودم از زندگی م از مرد زندگیم و از تمام داشته ها و نداشته هایم راضیم. و تازه متوجه شده ام رضایت چه قدر حس خوبیست! 

تنها مادرم.... پدرم.... را دلتنگم. ولی امید دیدار نزدیک است.....



 
 
ساعت ٩:٠٢ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/۱٠/۱٥  

خدایا این پنجشبه های این رنگی را از ما نگیر و

لطفا هر هفت روز هفته را پنج شنبه بنما!



 
این روزانه ها....
ساعت ٦:٤٧ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/۱٠/۱٥  
 
نارنجی
ساعت ٩:۱٢ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/٦/٢٥  
 
عنوان مخفی
ساعت ٦:۳٥ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/٥/۱٧  
 
آرزوی یک بانوی جهان سومی
ساعت ٢:٥٤ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٠/۳/٢٦  

آدم میلیاردها دلااااااااااار بدهی بالا بیاره اماااااااااااااا

در عوض با آدمایی طرف حساب باشه که لااقل یه جو عقل و فهم داشته باشن. و البته ادب هم!

از ما که گذشت. شما آرزو کنید!



 
 
ساعت ۳:٠٤ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٠/٢/۳٠  

اردیبهشت نود هم تمام می شود. نمی دانم چرا همه ی سال های عمرم وقتی اردیبهشت تمام می شود ترس برم می دارد! از گذر سریع عمر می هراسم. امسال هم باز....

پسرکم دارد به اولین تولدش نزدیک می شود در حالی که یاد گرفته شمع یا کبریت روشنی را فوت کند. بای بای کند. بوس کند. چشمک بزند. دست بدهد. وقتی چیزی را بخواهی بردارد و به دستت بدهد. و خیلی کارهای دیگر. اما هنوز هیچ کاری را به اندازه ی ویران کردن و به هم زدن خانه خوب بلد نیست! هنوز خبری از راه رفتن و حتی سرپا ایستادن هم نیست. وروجک ما خیلی زیاد مواظب خودش هست و هیچ ریسکی را نمی پذیرد! چهار دندان کامل و دو تا نصفه در آورده! چندین کلمه می گوید. و از دیروز " سو " یا همان آب هم به دایره ی کلماتش اضافه شده. و صاحب یک عدد انگشت فضول هست که همان انگشت اشاره در تمام مردم هست که آیهانک به نشانه ی فضولی پشت همه چیییییییز دراز می کند! و این زبل خان پلیس مخفی خانه ی ماست تمام حواسش مراقب مادرش هست که مبادا توسط آقای پدر خورده شود!!!! امااااااااان از دست این فسقلی!

اما زندگی مشترک! دارد وارد سه سالگی می شود. هنوز.... ؟! هنوز تمام همان های قبلی! یعنی هیچ چیزی عوض نشده. تنها عشق است که هر روز بزرگتر و بزرگتر می شود. و تنها ماییم که به عشق پاکمان به صداقتمان و به پاکی مان در این عشق فخر میکنیم و سرمان را بالا نگه می داریم! رو سفید و خوشحال. آقای شوهر هنوز پر از سورپریزها و شیرینی هاست. و من هنوز هم مثل روزهای اول طاقت دوری ازش را حتی به خاطر کارش ندارم. و هنوز هم هر روز چیزهای جالبی در مورد وحید کشف می کنم! مدت ها بود نمی نوشتم. حالا هم زیاد حس نوشتن ندارم. دنیای بی سر و تهی شده آدم از نوشتن خوشی ها و عشقش هم می ترسد!

...؟! بگذریم!



 
 
ساعت ٧:٥۸ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/۱/۳  
 
← صفحه بعد