امروز سیزده بهمن بود! روزی که اصلا نحس نیست. روزی که من خیلی دوستش دارم!
امروز تولد رومان کوچولو و بلای ما بود! رومانی که من خیلی دوستش دارم!
امروز دو سال از روزی که با آن کت و شلوار قهوه ای خوش دوخت ( که هردومان دوستش داریم و دیگه تنت نمی شه ) و با آن دسته گل طلایی که انگار با کت عمدا ست شده بود همراه خواهر و مادر و پدرت برای اولین بار آمدی خانه ی ما گذشت......! که چه قدر نقشه کشیدم بودم تا این روز با تولد رومانم یکی شود! و چه قدر خوب همه ی نقشه هایم گرفته بود....!
دو سال گذشت..... هر چه گریه کردیم تمام شد......! هر چه سختی کشیدیم تمام شد..... اما خوشی ها هنوز تمام نشده اند و زیر دندانمان مزه مزه شان می کنیم هنوز!
و چه قدر خوشبختیم که هنوز فکر می کنیم کاش زودتر دست به کار شده بودیم! آن وقت مردم هم نمی گفتن چه زود بچه دار شدید!!!! ما هم چند سال بیشتر این همه لذت از زندگی برده بودیم.
پسر بی اسممان خوب است! حالا دیگه واقعا بی اسمه! چون ولکان رو رد کردند! جواب دادند ولکان ریشه ی خارجی دارد!!! حالا شاید هم اسمش را گذاشتیم ابوالفضل با ریشه ی ایرانی و خودمان صدایش کردیم ولکان خارجی!!!! آدم حرصش میاد! اگه از دو اسمی بودن بدم نمی اومد حتما این کار رو می کردم!!! به هر حال در حال تحقیقم ببینم چه اسم هایی ریشه ی ایرانی دارن دقیقا!
رفتم رولان و دوتا بادی رکابی و یه بادی آستین دار با شلوار و یه کت کاموایی و یه کاپشن شلوار خریدم برا پسری!
این چند روزه درگیر دندونمم! هوش از سرم برده. خیلی درد می کنه و می ترسم عفونت کنه. هی می شورم و با آب قرقره می کنم! دکتر گفت محکم مسواک بزنم تا خون بیاد شاید لثه پاره بشه و دندونه بیاد بیرون! این ور دهنم هم آفت زده و درد می کنه!
بهداشت رفتم گفتن باید واکسن کزاز بزنم! واسه امروز وقت دادن اما نرفتم! ترسیدم تو این هیری ویری تب هم بکنم بمونم! به محض این که درد دندونم یه کم آروم تر شه می رم بزنم!
آخرشم این که سیزده بهمن دوست داشتنی واسه خود خودم و همه ی اونایی که براشون معنایی داره مبارک!
چهار شنبه رفتم بانک تا حساب ارزیم رو ببندم. که نشد البته! چون از تهران بازش کردم از همونجا هم باید ببندمش اما مقدار کمی گذاشتم توش بمونه و بقیه رو برداشتم. جالب این که آقاهه بهم گفت حساب بچه تونه؟!! آخه فکر کرده بود اسم هجران نمی تونه اسم یکی به سن و سال من باشه! و من دوباره از داشتن اسمم ذوق کردم و دوباره فکر کردم چه قدر اسم مهمه!
بعدش با شوشویی رفتیم ثبت احوال. بعد از کلی مکافات خانم مسئول رو راضی کردم که یه درخواست بنویسم برای اسمی که می خوام و تو لیست نیست تا بفرستن تهران شاید موافقت شد و این اسم رو دادن به پسرمون! یه نامه نوشتم و بردم مهرش بزنن. آقایی که اون جا بود یک آقای دهاتی بی سواد و .... بود! که خیلی تند برخورد کرد و داد زد و گفت که " من لیسانس ادبیات دارم و تا حالا کلمه ی ولکان رو نشنیدم! " و من با آرامشی که واقعا از خودم بعید می دونستم باهاش برخورد کردم و هیچم نه گریه ام اومد و نه ناراحت شدم! چون از قبل آمادگیش رو داشتم و می دونستم که " این جا ایران است " و کیا سر کارن و قراره با چه عکس العملی مواجه شم! خلاصه پررو بازی در آوردم! اومدم رو اینترنت گشتم و هر چی در مورد این اسم بود پیدا کردم و پرینت گرفتم و با یه نامه ی سنگین دیگه ضمیمه کردم و دوباره دادیم بهشون! حالا قراره یک شنبه جواب بدن! منتظرم! و البته امیدوار.....!
دیروز رفتم برای جوجوم سرهم بگیرم اما از هیچی خوشم نیومد! لباسای بدون مارک و دری وری دوست ندارم! نمی دونم چـــــــرا! همه اش مال مارک مادرکیر و رولان و چیکو و ......! اینا یه کـــــــــــم به دلم می شینن باز! دارم ناامید می شم از خودم!
امروز براش یه ست جغجغه ی هشت تیکه خریدم اما اولین چیزیه که از شوشو قایم کردم! آخه خیلی صداداره:دی
برای شوشو یه کار خوب پیشنهاد شده که البته بازم باید از صبح تا پنج عصر بره! اما خیلی خوبه. این بار مخالفت زیادی نکردم! آخه پسملیم رو دارم:دی نمی دونم تا چی قسمتمون باشه!
یه عالمه حرف داشتم اما دیگه چیزی یادم نمیاد!
بازم میام!
امروز عصر رفتم برا پسملی عروسک بگیرم! رو نت دیده بودم یه جور عروسک پولیشی هست که بوی شکلات می ده. یاد اون خرس قهوه ای افتادم که عمع اعظم برام از فرانسه آورده بود و باسنش بوی شکلات می داد و من تا یکی دو سال پیش فکر می کردم که یکی شکلات خورده و ریخته بود رو خرس واسه همین بو می داده!!!! خیلی گشتم پیداش نکردم! اما از نی نی سالن یه عروسک تولوی صدادار و یه پیش بند خریدم. یک کمی هم پارچه خریدم تا اولین خیاطی زندگیم رو سر پسرم تمرین کنم!!!! مثه اولین بافتنی که واسه شوشو پلیور بافته بودم! اون که خوب در اومده بود اینم اگه خوب در بیاد بعدا عکسش رو می گذارم حتما!
دارم ابروهام رو پر می کنم سعی می کنم جلوی آینه نرم! چه قد از قیافه ی خودم بدم میاد این روزا! و بیشتر حرص می خورم وقتی که همه می گن بچه ات پسره؟ و من وقتی می پرسم از کجا فهمیدید می گن چون خوشگل تر شدی!!!!! نمی دونی چه حالی بهم دست می ده! احساس مسخره شدن می نماییم شدیــــــد.....!!! :دی
برای پسری توی دو تا دفتر می نویسم! یکی برای این که زودتر بهش بدم با خط خیلی بچه گانه و از تغییرات و احساسات روزانه! اما اون یکی رو وقتی بزرگتر بشه می گیره که از حقایق تلخ زندگی هم توش می نویسم. اما سیر نمی شم! هوس کرده ام یه بلاگ براش بزنم اما هنوز اسم هم نداره آخه! باید کمی صبوری کرد.....!
این عکس خرید امروزم:


چه قدر این حموم چیز خوبیه!
یعنی وقتی تو سگ مود سگ مود هم که باشم ها حموم که می رم انگار که از نو آفریده شدم! باورت می شه؟ یهو دوباره احساس از خود ممنون بودن و اعتماد به نفس خیلی زیادم بهم برم می گرده و معلومه وقتی خودم رو دوست دارم همه هم منو دوست دارن و منم همه رو دوست دارم بدین ترتیب زندگی شیرین می شود:دی
راس می گم! حتی الان که تو این سرما مجبورم با آب سرد حموم کنم و تا یکی دو ساعت احساس سرما خوردگی کنم فقط برای این که پسر کاکل زری مون زیر آب گرم اذیت می شن و اعتراضشون رو با مشت و لگد و پیچش و وا پیچش حالیم می کنن! این معلوم نیست بیاد بیرون چه جوری قراره حرفش رو به کرسی بشونه! البته شوشو از الان برام خط و نشون می کشه که اگه لوس بارش بیارم پدرم رو در میاره!
چیه؟ نوشته هام به پست قبلی ام هیش ربطی ندارن؟ ندارن خوب! خیلی ام همین جوری! تو سگ بودم اون روز کلا از صبح تا شب. نمی تونستم جلو همه گریه کنم چون دعوام می کردن انرژی مضاعفی به خرج می دادم تا گریه مو تو دلم خفه کنم. اون وقت وای به حال بیچاره شوشوم!
اصلا نمی دونم این چه مرضیه که وقتی می رم تو سگ مود همه اش حس می کنم باید یکی بشینه و تو سکوت مطلق گوش بده تا من هر چی اراجیف و بد و بیراه دارم بارش کنم و اونم آخرش فقط بگه حق با توئه! دقیقا همین یه جمله اگه بیشتر یا کمتر بشه سگ تر می شم! تازه شم طبق عادت دیرینه ام یه راس که نمی رم سر اصل احساس و دردم که! فقط بهونه میارم و حرفایی می زنم که محاله محاله محاله انیشتین هم ربطش رو با احساس واقعی ام کشف کنه! اما نوشتن اون موقع ها خیلی خوبه. اون شب به شوشو که اعتراض می کرد که بهتره باهاش حرف بزنم تا بنویسم گفتم کامپیوتر بهم نمی گه تقصیر توئه! نمی گه تو هم اشتباه می کنی و ........! فقط گوش می ده:دی اما خوووووب این وحید خیلی خیلی باهام کنار میاد. خیلی زیاد. همه اش کارای احمقانه ام رو تحمل می کنه! اون شب از حرصم یه چی بهش گفته بودم که اگه اون به من می گفت هرگـــــــــــــــز نمی بخشیدمش اون وخت فقط آروم شد و رفت و البته دوباره برگشت!!!! و وقتی اومد گفت دلم می خواست دلم می اومد بابت اون حرفت محکم می زدم در گوشت اما دلم نمیاد. حیف ....! :دی فـــــــک کــــــــــن! دوسش دارم! طفلک مونده دست من قر و قاطی!
به هر حال حالا حمام رفته و خود شیفته می باشم! و منتظرم تا وحید یا بابا شام شب رو یکی شون ببازن و برن بخرن بیارن منم بخورم که این روزا اصلا حسی به اسم سیری نمی شناسم!
نمی دانستم!
هیچ وقت نمی دونستم که همیشه این نوشتنه که با من می مونه. فکر می کردم اگه کسی داشته باشم.... اگه کسی که دوستش دارم کنارم باشه.... اگه شونه ای برای گریه کردن هام داشته باشم همیشه مشکلات همیشه دردها برام کمرنگ تر می شن! فکر می کردم تحمل هر غمی برام آسون تر می شه. اما.......! چه قدر واقعیات زندگی فرق می کنه......!
حق با توئه. من باید منطقی باشم. تو کار داری. همیشه داشته ای. تو بیکار نیستی بشینی ور دل من و من هر چی نق بزنم هر چی بهونه بیارم تحمل کنی. تو کار داری و همه ی کارهات رو توی دو ساعت و نیم با سرعت انجام دادی و برگشتی که مرا ببری! اما من چه قدر احساساتی ام که توی تمام این دو ساعت و نیم بهت احتیاج داشته ام. نیاز داشتم بنشینی کنارم دستم را بگیری توی دستت و بگذاری آرام شوم.... بگذاری دلم را تخلیه کنم و کاسه ی صبرت لبریز نشود! چه قدر احساساتیم من که وقتی می بینم با اولین بهانه گیریم توی این لحظات کاسه ی صبرت به قول خودت لبریز شد دیوانه می شوم...... چه قدر دلم می خواست تو هنوز همان وحید بودی که می توانستم وقتی ناراحتم مشت بزنم روی سینه ات، گریه کنم و حتی حرف های بد هم بزنم اما تو درست مثل وحید آن روزها لبخند بزنی، بغلم کنی و بگویی که درکم می کنی عیبی ندارد!و من از این جمله ات یک کمی ناراحت شوم! من با وحید این روزها بیگانه ام! نمی شناسمش. احساس غریبی می کنم با وحیدی که می داند همه ی حرف هایم بهانه و نق است اما تا دهانم را باز می کنم جمله ی اول را نزده می نشیند جلوی رویم و با صدای بلدی ( که هیچ وقت قبول نمی کند بلند است ) مثل رگبار حرف می زند و محکومم می کند و می گوید تا حرفش تمام نشده حرف نزنم! و می گوید من این روزها از همه ی حرف هایش از هر کارش بدم می آید! و می گوید دیگر دوستش ندارم! می گوید حتی حوصله ی شنیدن حرف هایش را ندارم. و می گوید.... و می گوید......!
من تنها غریبی می کنم! همه اش دنبال همان وحیدم. دنبال همان صبوری.... دنبال همان حال و هوا.
این روزها همه اش فکر می کنم به آخر خط رسیده ام!
مادربزرگ رفت. و من باز هم مثل همه ی سال های کودکی تنهایی با این غصه کنار آمدم! نه این بار مثل همه ی سال های کودکی نبود. این بار محکوم هم شدم به این که شوهرم را درک نمی کنم و نمی فهممش و دوستش ندارم و و و و ! یعنی این بعلاوه ی آن! صبح به خاکش می سپاریم. و من می آموزم که تنها به دنیا آمده ام تنها زندگی می کنم و تنها خواهم مرد...... باید بیاموزم!
انگار لیست طویلی از آرزوها و انتظارهایم را گذاشته ام جلوی چشمم و یکی یکی دارم خط می زنمشان. از این یکی هم باید بگذرم. هرگز کسی احساس کسی را درک نمی کند گویا. همدلی... همدردی.... همه یک مشت حرف است! حق با وحید است بهتر است دور از هم باشیم تا لااقل قیافه ی هم را نبینیم!!!! این بود تمام همدلی ما.
دلم می خواهد بمیرم!
سفر بودیم. شاید آخرین سفر قبل از پسرمون! یه سفر خوب و خوش مزه! دور از تموم سیاهی ها، تموم ترس و لرزها، تموم نگرانی ها و استرس های ایران. یاد کتاب " ماهی سیاه کوچولو " ی صمد بهرنگ افتاده بودم! اون جا که ما رفته بودیم حتی یک گوشه ی کوچیک از دنیا هم حساب نمی شد اما اون جا می تونستی بفهمی که دنیا همون شهر پر از دود و دم و ترافیک و جنگ و زور و خصم و دهشت ما نیست! دنیا بعدهای دیگه ای هم داره. یه شهر با ساختمون های خوش ساخت و خوش ترکیب، خیابون های خیلی تمیز و خیلی خلوت همه جا صدای موسیقی به گوش میاد، همه جا نوشته ها به زبون خود خودته و خوب به دلت می شینه، شعارهای تو خیابون های شهر خبری از جنگ و ستیز ندارن. مثلا همه جا نوشته ان " millete sevgi, dovlete vergi" همه جا حرف از محبت و همکاری و خدمت به ملت و .....! من اون جا هم از پلیس ها می ترسیدم! شب ژانویه همه ی شهر تو میدون بزرگ شهر جمع شده بودن و آتش بازی و نورافشانی می کردن و می رقصیدن. همه کلاه بابانوئل سرشون بود. و یه درخت کاج خیلی بزرگ تزئین شده اون وسط بود. چه قدر از مقایسه ی این صحنه ها با ایران خودمون دچار احساس انزجار می شدم! همین الانه تو ایرانمون هم تو میدون های شهر، چادر امام حسین رو زدن! و یه عده با لباس های سیاه و یه کیلو مو رو صورتشون دارن رو سینه شون زنجیر می زدن! چه قدر احساس تحقیر می کردم و چه قدر تنفر یهو تو سینه ام جمع می شد!
خیلی دقت کردم. مردم همون مردم بودن! اما دولت نه......
بگذریم! از این حرفا هر چی بگم دلم خالی نمی شه.....
برا پسرمون یه جف کفش پولیش آبی خریدیم! وقت کنم حتما عکسش رو می گذارم.
بعدا بازم می نویسم الان اعصابم سر جاش نیست!
رفتیم بالاخره سونو! خیلی خوش می گذشت بهم! خانمه یه خانم با حوصله و خوش اخلاقه که همه اش اندازه ی چهار تا سونوی معمولی برامون وقت می گذاره. البته نه به واسطه ی با حوصله گی و خوش اخلاقیش بلکه به خاطر چند ورق اسکناس نازنین که بابت یک عدد دی وی دی ناقابل بی خود و بی جهت پرداخت می کنیم و خودشون هم در عجبن که چرا این پول رو می دیم واسه یه دی وی دی! اما ما دوست داریم از الان فیلم بی بی مون رو داشته باشیم حتی به اون قیمت!
اولین صحنه ای که دیدیم بخشی از ارگان بی ادبش بود:دی از بالا نشون می داد باسنش و لاش یک علامت که ما رو به تعجب وا داشت! اصلا باورمون نمی شد پسر باشه! اما بود. آن هم با چه عظمتی.......!
وحید خیلی بسیار زیاد فراوان ذوق زده شد! و من بیشتر تعجب کردم چون تا اون لحظه نمی دونستم تا این حد مشتاق نی نی پسر بوده! و از اون لحظه تا الان هر بلایی سرش میارم می گه عیب نداره چون برام یه پسر آوردی....!!! و من با شنیدن این جمله به مثال یک سگ واقعی در میام!
سونوی این بار خیلی شیرین بود. کاملا شکل یک انسان کامل داشت. مچش رو باز و بسته می کرد.... پاهاش رو..... بازوهاش رو.... دستش رو می خورد! دهنش رو باز و بسته می کرد انگار داره یه چیزی می خوره. و ......! و جالب این که درست به شکل من می خوابید! ستون فقراتش، معده اش، مغزش، قلبش، مثانه اش همه دیده می شدن!
من پسرم رو در حدی که باورم نمی شه دوستش دارم.
دیروز رفته بودیم شاهگلی. اون بالا کنار پله ها دوتایی نشسته بودیم. من به شکلی بسیار نامطبوع حتی موهای سرم رو هم شونه نکرده بودم! از رختخواب جدا شده اومده بودیم ورزش مثلا! بعد در حالی که خسته شده بودیم نشستیم البته هر کدوم رو به یک سمت و تقریبا پشت به هم شونه به شونه! تازه من داشتم با گوشیم گیم بازی می کردم یهو از دور دیدیم یه ماشین گشت داره میاد! مثه همیشه که با هم شوخی می کنیم من هی به وحید گفتم برو بشین اون ور الان می گیرنمون! اما من حتی سرم رو از رو گوشی بلند هم نکرده بودم. ماشین درست واستاد جلومون! یه آقاهه ازش پیدا شده و وحید رو کشید اون ور! منم هم چنان در حال بازی..... فکر می کنم آدرسی چیزی می پرسن! بعد یه خواهر چادری پیاده شد و به من گفت سلام خواهر!!!!!!! چند وقته ازدواج کردید؟! با آرامش و خنده گفتم واستا اینو بزنم به پاوزه الان می بازم:دی بعدشم گفتم وا خانم! ما تو حسرت بودیم همه اش که چرا ما رو نمی گیرن! این بار با خشونت پرسید سئوال قبلش رو! جواب دادم! متعاقبا تاریخ دقیق عقد، مهریه ام و خونه مون رو پرسید که تو کدوم محله اس! و بعد به آقاهه اشاره کرد که بیا بریم زنشه!!!! گویا از وحید هم دویست و سی و نه بار پرسیده بودن از خونه شون می دونن آوردیش شاهگلی؟!!! اگه الان به باباش زنگ بزنیم می دونه دیگه؟!!!! و با تکرار همین سئوال سرش رو گرم کرده بودن! خلاصه.....! بار دیگه یادمون افتاد که ما ایرانیم و ایرانی!
یه پی نوشت!: الناز جون اومدم بلاگت بسته بودیش! خوابت کارش رو کرد آخرش! از سونو که بیرون اومده بودیم به وحید می گفتم باید بهت خبر بدم!
سرمــــا خورده ایم!
این آقای شوشو که یه کوچولو سرفه می کرد و گاهی که تو سرما می موند یادش می افتاد که سرما خورده، هی چسبید به من! هی ماچم کرد و هر بار گفت " ااااا.... دیگه بوست نمی کنم سرما می خوری! " و باز یادش رفت! بالاخره خوردم! نوش جوون....! البته نه مثه شوشو. تموم بدنم از درد داره تیکه تیکه می شه! گلوم مثه یه زخم سربازه که هر چی می خورم مثه نمک روشه! و دماغم هم که کلا تعطیله! رو آوردم به کارهایی که صد سال سیا نمی آوردم! مثل خوردن پونه و قرقره ی نمک!!!
دکتر رفتیم! گفت الان حتی خودتون هم می تونید از پشت مونیتور سونوگرافی تشخیص بدید دختره یا پسر! اما من نمی نویسم براتون! چون واسه هفته ی دیگه یه سونوی خیلی مهم و ضروری هست که سلامت اسکلت بندی و اعضای مهم نی نی رو نشون می ده! همون جا می شه فهمید. اما اگه بخوام می تونم خودم زودتر هم برم! خواستیم بریم! همون روز. همون لحظه.... اما همه واسه ناهار تعطیل کرده بودن و ما که برگشتیم خونه، دو نفری تصمیم گرفتیم یه هفته ی دیگه تو هیجان سپری کنیم تا هفته ی دیگه مشخص شه!
ناهار دعوت بودیم از طرف خاله ی وحید. همه فامیل های شوی هم که بودن! اومدم کلاس بگذارم یه آرایش که به چشم نیاد اما خیلی چیزا رو عوض کنه، اون پالتوی یقه خزدار که هر جا می رم همه میخ می شن! و پوتین پاشنه دار پوشیدم! جلو غذا خوری کاشی بود و نم نم داشت برف می بارید ( هر چند که هر چی می بارید آب می شد ) زمین حسابی لیز بود! سر خوردم و به طور غریزی به جای این که با باسن محترم سقوط کنم، جفت زانوهام رو دادم جلو تا از بی بی مواظبت کرده باشم! چیزیمون نشد خدا رو شکر. فقط یه کم درد زانو.....! و این حرکت غریزی دو سه روز خودم رو منگ کرده بود!
بی بی مون که درست اندازه ی یه میگو بود حالا داره تبدیل می شه به یه نی نی به اندازه ی لیمو شیرین! که البته سرش سه برابر تنشه هنوز! حالا می تونه انگشت شستش رو بمکه! حالا اانگشت و اثر انگشت داره! ماهیچه های صورتش شکل گرفته و می تونه اخم کنه یا لبخند بزنه! و حتی می تونه سکسکه کنه. و از این هفته جیش هم می کنه!!! روم به دیوار! اما من هنــــــوز هیچ حسی ندارم! و این خودخواهانه باعث می شه یه جور عاشقانه نی نی م رو که اصــــــلا اذیتم نمی کنه دوست داشته باشم! یکی از دوستام هم نی نی داره و تقریبا هم با نی نی ما هم سنه اما اون دوستم هنوز که هنوزه همه اش زیر سرمه و قادر نیست هیچی بخوره! کوچولوی ما مامانش رو اصلا اذیت نمی کنه. حالا شاید بعد تولد همه رو تلافی کرد!
این روزا به شدت کند می گذرن! این سه شنبه وقت دکترمه و فکر می کنم که سونو ی تعین جنیست برام بنویسه. خیلی کند می گذرن! من یه عالمه چیز میز می خوام بخرم که هنوز به خاطر رنگش موندم! هی می خوام سر خود برم سونو بدم شوشو نمی گذاره! می گه عجله نکن یهو چشت رو باز می کنی می بینی داره می ره مدرسه! به جای شمردن روزا سعی کن لذت ببری! البته اینو به خاطر لذت من نمی گه! به خاطر عوارض احتمالی سونو رو نی نی می گه!!! و خودش به هیچ وجه نمی تونه لذت ببره! سراپای وجودش غرق اضطراب و نگرانیه! گاهی قربونی نذر می کنه گاهی به خدا التماس می کنه و می گه منو با بچه امتحان نکن خدا! طاقتش رو ندارم! هر شب تا صبح بیداره و اضطراب می کشه! می ترسه یکی مون تو این مسیر چند ماهه یه چیزیمون بشه. اما حتی نگرانی های وحید نمی تونه رو من تاثیر کنه! آروم آرومم! مطمئن.... خوشحال.... امیدوار! بی هیچ استرسی! بی هیچ ترسی....
تو نی نی سایت نوشته که از این هفته می تونید جشن بگیرید! واسه این که سه ماه ی دوم بهترین روزهای بارداری ( و حتی بهترین روزهای زندگی ) هستن! واسه من که از اولش هم بهترین بود! اما الان دلم هوس مسافرت می کنه هی! وحید هم که روزای بی کاریش داره شروع می شه. این بار از دکترم می پرسم که می شه سفر کنم یا نه! و اگه بشه با چی. سه تا گزینه داریم کیش و ترکیه و مشهد! من خیلی دلم می خواد بریم مشهد چون فک و فامیل های اون جا رو خیلی دوست دارم و برام جذابه که شوشو باهاشون درست آشنا بشه. تو عروسی که چیزی نفهمید! اما وحید هم کیش رو دوست داره. و البته هر سه گزینه برام خوبه! بسته به این که هواپیما، قطار یا ماشین کدوم برام مجاز باشه یکی رو انتخاب می کنیم!
گوشیم رو عوض کردم! دیگه خسته و کلافه شده بودم از ریخت گوشیم! و دلم هوس سونی اریکسون می کرد که از قدیم دوسش دارم! c 902 اش رو گرفتم! و یه عالمه بازی و آنتی ویروس داونلود کردم براش! دوسش داریـــــم!
از رفتن به جلوی آینه اکیدا خودداری می کنم! دماغم شده چیزی حدود سه برابر!!!! فکرش رو بکن؟! اما عوضش رنگ پوستم رو دوست دارم برنزتر شده البته کمی قاطی با قرمز آجری! رژ گونه ام رو صورتم دیگه دیده نمی شه!!! چاق شدم! هم صورتم هم شکمم! عوضش سایزم بزرگ شده که دوست داریم! موهایی که از ریشه مشکی دارن در میان توی موهای رنگ شده خیلی مسخره دیده می شن! و ابروهام که سیاه سیاه شدن دوباره و وحید چه قدر خوشحاله که دیگه رنگشون نمی کنم! گاهی جوش هایی هم می زنه صورتم که از پوست من بعیده! اما هر چی که هست شاکی نیستم! فقط می خندم:دی و از تغییرات جدید خوشم میاد
چه قد حرف زدم این بار! تا دفعه ی بعد بابای !
دیگه کسالتم تقریبـــــا برطرف شده! یعنی همه اش و همه اش احساس نیاز به خواب نمی کنم. می تونم با شوهری تخته نرد بازی کنم.... می تونم غذا بپزم.... می تونم بیرون برم.... می تونم خونه رو مرتب کنم.... لباس بشورم و....! اما با یه مشکل جدید مواجه شدم که تا یه ذره ( به معنای واقعی کلمه یه ذره! ) سر پا می مونم یا رو صندلی صاف می شینم کمر درد شدیدی می گیرم! و مسئله ی تازه ام این که سایز بدنم بزرگ شده! سایزم نه شکم یا سینه یا....! یعنی دور کمرم! دور شانه ام و ....! برام عجیبه! و شوشو که از این تغیرات هیکلم خیلی خیلی خیلی خوشحال و ذوق زده اس!
بی بی مون این هفته به اندازه یه انجیر شد! حالا انجیرمه! تا یکی دو روز دیگه قادره تو شیکم اخم کنه! یا سکسکه کنه! دلم می خواد بازم می دیدمش اما دوست ندارم زود زود برم سونو. به خاطر عواقب احتمالیش.
سرما بی داد می کنه. و من مثل هر سال زیاد سردمه. حتی با داشتن آغوش گرمی که همیشه به روم بازه بازم خیلی سردمه!
امروز بعد از مدت ها کیک پخته ام! تا چی از آب در بیاد.
این روزا اگه اشتباه نکنم می بایست " مسعود امیرسپهر " کنسرت داشت! خبری ندارم اما دوست دارم اون جا بودم. نع. اونجا بودیم با شوشو!
واحد بغلی مون که خالی بود داره پر می شه! من خوشحالم که باعث می شه خونه ی ما هم گرم تر بشه، وحید ناراحته که صدا اذیتمون می کنه ( و البته صدای ما هم می ره یه وقت! )
محرم، صفر اینا نزدیکه! خوشحالیش واسه من می مونه.....! دارم روزا رو می شمرم! و هزار و یه جور نقشه واسه مسافرت و خوش گذرونی می ریزم!
می گم حیف! ولنتاین امسال، تولد امسال بابا، تولد امسال وحید، چهارشنبه سوری امسال، عید امسال من نمی تونم مشروب بخورم! خوشبینانه نوشتم امسال! حالا بماند که سال های بعد هم! افسوس می خورم:دی
چرا برف نمی باره؟