ساعت ٩:٠٢ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/۱٠/۱٥  

خدایا این پنجشبه های این رنگی را از ما نگیر و

لطفا هر هفت روز هفته را پنج شنبه بنما!



 
این روزانه ها....
ساعت ٦:٤٧ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/۱٠/۱٥  
 
نارنجی
ساعت ٩:۱٢ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/٦/٢٥  
 
عنوان مخفی
ساعت ٦:۳٥ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/٥/۱٧  
 
آرزوی یک بانوی جهان سومی
ساعت ٢:٥٤ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٠/۳/٢٦  

آدم میلیاردها دلااااااااااار بدهی بالا بیاره اماااااااااااااا

در عوض با آدمایی طرف حساب باشه که لااقل یه جو عقل و فهم داشته باشن. و البته ادب هم!

از ما که گذشت. شما آرزو کنید!



 
 
ساعت ۳:٠٤ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٠/٢/۳٠  

اردیبهشت نود هم تمام می شود. نمی دانم چرا همه ی سال های عمرم وقتی اردیبهشت تمام می شود ترس برم می دارد! از گذر سریع عمر می هراسم. امسال هم باز....

پسرکم دارد به اولین تولدش نزدیک می شود در حالی که یاد گرفته شمع یا کبریت روشنی را فوت کند. بای بای کند. بوس کند. چشمک بزند. دست بدهد. وقتی چیزی را بخواهی بردارد و به دستت بدهد. و خیلی کارهای دیگر. اما هنوز هیچ کاری را به اندازه ی ویران کردن و به هم زدن خانه خوب بلد نیست! هنوز خبری از راه رفتن و حتی سرپا ایستادن هم نیست. وروجک ما خیلی زیاد مواظب خودش هست و هیچ ریسکی را نمی پذیرد! چهار دندان کامل و دو تا نصفه در آورده! چندین کلمه می گوید. و از دیروز " سو " یا همان آب هم به دایره ی کلماتش اضافه شده. و صاحب یک عدد انگشت فضول هست که همان انگشت اشاره در تمام مردم هست که آیهانک به نشانه ی فضولی پشت همه چیییییییز دراز می کند! و این زبل خان پلیس مخفی خانه ی ماست تمام حواسش مراقب مادرش هست که مبادا توسط آقای پدر خورده شود!!!! امااااااااان از دست این فسقلی!

اما زندگی مشترک! دارد وارد سه سالگی می شود. هنوز.... ؟! هنوز تمام همان های قبلی! یعنی هیچ چیزی عوض نشده. تنها عشق است که هر روز بزرگتر و بزرگتر می شود. و تنها ماییم که به عشق پاکمان به صداقتمان و به پاکی مان در این عشق فخر میکنیم و سرمان را بالا نگه می داریم! رو سفید و خوشحال. آقای شوهر هنوز پر از سورپریزها و شیرینی هاست. و من هنوز هم مثل روزهای اول طاقت دوری ازش را حتی به خاطر کارش ندارم. و هنوز هم هر روز چیزهای جالبی در مورد وحید کشف می کنم! مدت ها بود نمی نوشتم. حالا هم زیاد حس نوشتن ندارم. دنیای بی سر و تهی شده آدم از نوشتن خوشی ها و عشقش هم می ترسد!

...؟! بگذریم!



 
 
ساعت ٧:٥۸ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/۱/۳  
 
 
ساعت ٢:۳۳ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٩/۱٠/٩  

هیچ پسری عاقل نشود مگر آنگه که خود پدر شود.

یا یه چیزی مثل همین!‌ من از صاحب این جمله که قرار بود شعر بشه معذرت می خوام که خرابش کردم! اما منظورم همین بود!!!

چه قدر این روزها پدر رو می فهمم! حالا نه این که فکر کنید من پسر هستم یا این که خدای نکرده عاقل تر شده ام این روزها نععع! فقط شده ام هجران نگران! همیشه نگرانم و گاهی این نگرانی ها و وسواس ها مرا به یاد بعضی حساسیت های پدر می اندازد.

مثلا همین که وحید اصرار داره شب ژانویه بریم نخجوان و من پرم از نگرانی و استرس. نگرانی از این که مبادا آیهان سرما بخوره؟ یه وقت اگه اون جا مریض شه چی کار می کنم؟ جاده....؟ ماشین...؟ و هزار و یک جور نگرانی دیگه!!! اون وقت یاد پدر می افتم که گفت نمی شه بریم قلعه بابک. پرسیدیم چرا؟ گفت اگه بالای قلعه یکی تون شکم درد بگیرید من چی کار کنم! چه قدر اون روزها احمق بودم که فکر می کردم بابایی م داره بهونه میاره. چه قدر حالا می فهمم چه حسی داشته!

یا وقتی سلیم می ره بیرون. زنگ می زنم جواب نمی ده تا جواب بده و برای بار هزارم بگه گوشیش خرابه و صدای زنگش در نمیاد من از نگرانی سکته می کنم و یادم می افته چه قدر مامان حق داشته وقتی دیر می کنم نگران بشه!

و آدم چه قدر دیر همه ی این ها رو می فهمه!

امشب من دلم خیلی تنگه بابامه و این هیچ ربطی به قسمت آخر سریال yaprak dokumu نداره!!!

 



 
 
ساعت ٩:۳٢ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/٩/٢٦  

مامان و بابا فردا شب رهسپار دیار غربتن!
دیار غربتی که توش غریبی نمی کنن. که نزدیکی دارن عزیزی اون جا دارن که همه ی جاهای خالی رو پر می کنه و جایی برای غریبی و دلتنگی نمی مونه. عزیزی که عزیز دل همه ی ماست. چه قدر برای این عزیز خوشحالم. چه قدر غرق لذت و مستی م از احساسی که حالا داره. می دونم چه قدر تا فردا براش دیر می گذره! می دونم چه قدر خوبه. دلم می خواد همیشه خوب و خوشحال باشه. همیشه. آخه اون یه فرشته ست که ارزش همه ی خوبی ها و خوشبختی ها رو داره.

اما دلم می خواست جای مامان و بابا بودم و می تونستم محککککککککمممممممممممممم لپای نیما و رمانم رو ببوسم و تا دلم بخواد بغلشون کنم! دلم می خواست جای اونا بودم و هر شب دراز می کشیدم کنار اولدوز و تا خود صبح از نگفته ها و ناگفتنی ها حرف می زدیم! دلم می خواد جای مامان بودم تا دست کم دو ماه درست و خوب زندگی می کردم!‌ جای مامان بودم تا دیگه همون جا می موندم و از زندگی لذت می بردم! اما نیستم!‌ دست کم هنوز نیستم!

از پاستیل نوشابه ی کوچیکم بگم! دو تا دندون داره حالا و حسابی شلوغ شده. اما بودنش برامون تجسمه عشقه و از هیچ کاریش ناراحت نمی شیم.

شوشویی کنارمه. همیشه. هر لحظه. چه قدر غرق لذتم!‌ امیدوارم پیرمرد بالانشین مور مور نشه و از دماغمون نیاره!

خلاصه اوضاع بر وفقه مراد و ما سر کوک!

خدایا شکرت که پاییز بار و بندیلش رو بسته



 
 
ساعت ۳:٥٧ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/٩/٤  

من تنها لطفی که می تونم در حق خودم بکنم و همیشه از خودم دریغش کردم کم کردن میزان این حساسیت های عجیبی هست که نسبت به همه چیز دارم.
اما واقعا نمی تونم!

 

 

رهای عزیزم! عاشقانه نوشتن حال خیلی خوبی داره! آدم رو می بره بالای ابرها. و تازه ماه ها و سال ها بعد وقتی بر می گردی و عاشقانه های خودت رو می خونی حال بهترتری هم داره! اما.......! این جا رو نمی بندم چون خودم هم عاشقش هستم! شاید گاهی مثل همین ظهر دلگیر خسته از همه جا چیزکی این جا نوشتم!



 
← صفحه بعد